تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
ولى آفتاب خوبى بود . ميرزا محمود وزير اين مقبره را تعمير حسابى كرد و فرش و چراغ و رحل قرآن و قارى و قهوه‌چى و لوازم براى آن مقرر داشت . راه افتادن راه‌آهن به حضرت عبد العظيم ، در حقيقت فاصلهء بين طهران و آنجا را از بين برده بود و هر جمعه ميتوانستيم براى زيارت يا گردش يا فاتحه و قرآن خواندن سر قبر پدر به آنجا برويم و اكثر جمعه‌ها اين كار را ميكرديم . خود ميرزا محمود وزير هم با كالسكه ماهى يكى دو جمعه به آنجا ميرفت .

هفته و چله

بعد از ظهر سه‌شنبه ، مادرم با خواهرها و قوم و خويشها و دوستان نزديك با شيرينى و ميوه و بساط حلواپزان به حضرت عبد العظيم رفتند و در خانهء ميرزا محمود كه دنبالهء ديدنها و تفقد دوستان هنوز هم قطع نشده بود ، در شب چهارشنبه بساط شام و اطعام فقرا دائر گشت ، ولى چله را در تالار بيرونى منزل خودمان گرفتند . آقا ميرزا رضا اطعامى از فقرا و طلاب كرد و روضه - خوانى به عمل آمد . با اينكه ماه اسفند رسيده بود و بيست روزى بيشتر بعيد باقى نبود ، باز هم هوا سرد و برف در باغچه‌ها زياد بود . در اين سال هم مثل پارسال حوضها از يخ‌بندان شكست . در اين چهل روزه ، گذشته از آقا ميرزا رضا كه با ما يك جا منزل داشت ، برادرهاى بزرگتر هم خيلى از ما تفقد ميكردند و بديدار ما ميآمدند و ما را بمحضر خود ميطلبيدند . ولى تمام اين توجه‌ها را من با شنيدن صداى عصاى پدرم برابر نمىكردم و واقعا عزادار بتمام‌معنى بودم . در هيچ بازى با همسن‌هاى خود شركت نميكردم ، مادرم با احساس مادرانه غم و غصهء ما را حس ميكرد اما چگونه ميتوانست بما تسليت بدهد ؟ خودش بيشتر از ما حاجت بتسليت داشت ، منتها كاريكه ميكرد اين بود كه در حضور ما نوحه و زارى نكند و متانت خود را حفظ نمايد . پدرم آخرين حافظ طرز ماليه و دفتردارى قديم بود كه ترتيب گردش آن را در ضمن بيان چگونگى استيفا و مستوفى نوشتم . بعد از او كسىكه بخواهد يا بتواند اساس قديم را حفظ و ماليهء كشور را از حيف‌وميل مصون نمايد نبود . با اينكه در اين سه سال اخير رسما كارهاى خود را بين پسرانش تقسيم كرده بود ، بواسطهء ثبت و مهر اول كه در فرمانها و براتها ميكرد و نفوذى كه در پنجاه شصت سال طول مدت خدمت پيدا كرده بود و ضابطى اسناد خرج كه باوجود واگذارى كار بميرزا محمود وزير ، تا دم آخر تحت اختيار خود داشت ، در را به همان پاشنهء قديم ميگرداند و چون هروقت اراده ميكرد ميتوانست نزد شاه برود و دوبدو با او حرف بزند و هرجا سوراخى در ماليهء دولت پيدا ميشد ، از دم دهنه جلو آن را سد كند ، كسى جرأت تخطى نداشت . همه از اين پيرمرد كه زحمت كار قد او را خميده كرده و جز يك مشت استخوان چيزى از او باقى نمانده بود ، ملاحظه داشتند .