تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
است . براى همسايهء دست چپ خانهء ما هم اين اتفاق افتاد روز جمعه براى آنها باقلاى پخته فرستاديم . تفقد از اهل خانه در واقعهء موت در شرع اسلام خيلى توصيه شده است ولى فرستادن باقلاى پخته به شرط اينكه سوم ختم بجمعه بيفتد آن هم از طرف همسايهء دست راست ، هيچ عنوان و وجهى ندارد . من هم دل و دماغ ورود در اين مبحث را با ننه زهرا نداشتم ، او هم چون موقع را مناسب نديد ، وارد توضيح بيشترى نشد و حكمت اين رسم بر من مجهول ماند . بعدها هم كه كرارا سوم ختم در خانه و خانوادهء ما بجمعه ميافتاد ، اين رسم متروك شده بود و كسى باقلائى براى ما نفرستاد كه موضوع از نو مطرح شود و اصل ريشهء آن بدست آيد . « اينكه نوشتم كرارا » براى آنست كه اكثريت قريب‌باتفاق موتهاى خانوادهء ما روز چهارشنبه بوده است . ميرزا محمود وزير - حاجى ميرزا محمد - ميرزا جعفر - ميرزا رضا - برادرها ، حاجى زهرا خانم - حاجى سكينه خانم - خير النساء خانم خواهرها ، همه روز چهارشنبه مرحوم شده‌اند . حتى اين تصادف عجيب بنوه‌نبيره‌هاى پدرم هم سرايت كرده و فوت ميرزا محمد على خان و غلامعلى و پسرش فتحعلى مستوفى و صادق اعتلاء همگى روز چهارشنبه بوده است . فقط از اولاد بلافصل پدرم زبيده خانم را چون در مشهد مرحوم شده است ، نميدانم چهارشنبه بوده است يا نه . در مورد ميرزا عليرضا و ميرزا زين العابدين خان و ميرزا على اكبر خان ، سه پسر ديگر ميرزا محمود وزير هم چون من حاضر نبوده‌ام نمىتوانم اظهار اطلاعى بكنم . شايد در مورد آنها هم اين تصادف عجيب خطا نكرده باشد .

تشييع

در اين سه روزهء ختم ، بزرگترها ، در سمت مغرب صحن حضرت عبد العظيم ، حجرهء خالى پشت ايوان سوم پيدا كردند و با متصديان و متوليباشى قرار دفن پدرم را در آنجا دادند . در اين سه شب بخصوص شب جمعه براى فاتحه‌خوانى به مسجد رفته هريك سورهء قرآنى براى او خوانده بوديم . بعد از ظهر شنبه همهء خانواده و دوستان با نوكر و حاشيه به مسجد رفته و جنازه را با دوش بسر سرچشمه رساندند و در عمارى گذاشتند . اسب و كالسكه و يدك بسيار حاضر بود و هريك بمركوب خود سوار شدند و دنبال جنازه افتادند . من و برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى با حاجى ميرزا محمد و ميرزا محمود وزير در يك كالسكه و ميرزا جعفر و ميرزا رضا در يك درشكه پشت سر جنازه بوديم . بدروازهء حضرت عبد العظيم كه رسيديم ، ميرزا محمود كالسكه را نگهداشت و بآقايان كه زحمت كشيده و تفقد كرده و بخصوص آن‌ها كه سوار بر اسب بودند ، تكليف مراجعت كرد . بعضى پذيرفتند و برخى با هر اصرار حاضر نشدند ما را تنها بگذارند . از جملهء آنها كه من شناختم ، ميرزا محمد على خان معاون الملك پسر قوام الدولهء حاضر و ميرزا ابراهيم معتمد السلطنه ، پسر قوام الدولهء سابق بودند كه با كالسكهء خود همراهى كردند . بهر حال مجددا سوار شديم و به راه افتاديم . مراسم دفن در حضرت عبد العظيم به عمل آمد . نزديك غروب به شهر مراجعت كرديم در اين‌روز تمام صحرا پر از برف ،