تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
در مدخل نارنجستان بنايب السلطنه برخورديم كه براى شرفيابى ميخواست نزد شاه برود ، شاهزاده ايستاد و تفقد كرد ، ما عمدا پا سست كرديم از ما جلو افتاد و ما بعد از كندن كفش‌ها و بالا رفتن از پله‌ها و نظم دادن لباس در ايوان پشت در اطاق وارد تالار شديم . شاه روبروى در مدخل قدرى مايل به سمت باغ ايستاده بود ، طومارى كه سر آن روى زمين افتاده بود در دست داشت و مشغول مطالعهء آخر آن بود ، غلامعلى خان امين همايون قهوه‌چىباشى كه قهوه براى شاه آورده بود ، با اسباب قهوه‌خورى در كنارى ايستاده ، امين السلطان وزير اعظم نزديكتر بشاه و ميرزا عباسخان قوام الدوله سمت چپ نزديك در مدخل تقريبا به ديوار تكيه داشت . يك شخصى هم كه من آن روز او را نشناختم و گويا طومار را او آورده و بدست شاه داده بود ، نزديكتر از همه بشاه بود . در يك گوشهء تالار قاب بزرگى پر از نارنگيهاى بسيار درشت بر روى ميزى گذاشته بودند . نايب السلطنه كه جلوتر از ما وارد شده بود ، دو سه قدمى جلوتر از مدخل ايستاده بود . ما هم به مجرد ورود تعظيمى كرده سمت دست چپ شاه صف شش نفرى خود را قائم كرديم . بعد از يكى دو دقيقه شاه ته طومار را از دست رها كرد ، طومار بر زمين افتاد و دور خود پيچيد ، آن شخص خم شد و آن را جمع كرد ، شاه چند كلمه‌اى راجع بطومار به او دستور داد و متوجه ما شد ، ما مجددا تعظيم كرديم . محتاج بذكر نيست كه همهء حضار دست‌بسينه‌اند . شاه پس از ورانداز كردن صف بميرزا محمود خطاب كرد و گفت وزير ! حاجى ميرزا نصر اللّه چه‌اش شد ؟ ميرزا محمود گفت ابتدا به اين زكام مسرى و بعد بذات الريه مبتلا شد . شاه گفت : « ده روز قبل پيش ما بود راجع بكارى با هم خيلى حرف زديم » و در اين ضمن مثل اينكه ميخواست بامين السلطان تذكر بدهد كه مذاكره راجع بمطلب معهود است ، نگاهى هم به سمت او كه دست چپ شاه ايستاده بود افكند و او هم علامت توجه خود را بمطلب سرى فرود آورد . ميرزا محمود گفت « بعد از مراجعت از حضور قبلهء عالم آثار زكام پيدا شد » شاه گفت « بلى ! آن روز كه پيش ما بود حالش خيلى خوب بود و چيزيش نبود . خوب ! حاجى ميرزا نصر اللّه چند سال داشت ؟ » ميرزا محمود گفت « هشتاد و سه سال الا ده روز » شاه گفت : « اينقدرها مسن هم نبوده است واقعا حيف شد ! » ناصر الدين شاه چون خودش در اينوقت در حدود شصت و پنج سال داشته و اميدوار بود صد سالى عمر كند ، اين سن‌ها بنظرش زياد نميآمد . در اينموقع يك مرتبه به سمت قوام الدوله برگشت و بيمقدمه پرسيد « قوام الدوله تو چطورى ؟ » قوام الدوله با زبان پهن و بيان نستعليق خود جواب گفت : از تصدق خاكپاى مبارك خوبم و عمريكه صرف دعاگوئى ذات مبارك بشود باقى است . شاه مدتى بود مرگ قوام الدوله و گرفتن لامحاله صد هزار تومانى از ما ترك او را به خود وعده ميداد . از اين طرز بيان و از اين انتخاب موقع براى احوالپرسى او بقدرى مقصودش واضح بود كه اگر خوانندهء عزيز حمل بر خودستائى نكند ، من هم در آن سن كم منظور شاه را درك كردم . در
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 458 | عبدالله مستوفى