آمد ، تفقد شاه را كه بعد از ظهر همان روز را براى شرفيابى بازماندگان تعيين كرده بود ، به اطلاع برادرهاى بزرگ رساند . قاريها كه پنج شش نفر بودند شروع به « الرّحمن » كردند . آن روزها كمفروشى معمول نبود ، سوره را به سنگ تمام با تكرار « لا بشيئ من آلاء رب اكذّب ربّ صلّ على محمّد و آل محمّد » در هر
فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ *
خواندند .
مجلس قارى و گلدان و قدحدار ختم شد ولى تا يكهفته سران خانواده نشسته بودند و مردم ميآمدند . در آن دوره رسم بود هركس رفاقت و اختصاصش با صاحبعزا زيادتر بود ، در مجلس زيادتر مينشست . بعضى در تمام روزها از صبح تا آخر شب اطراف صاحبعزا را داشتند و اسباب اشتغال او از غم و غصه بودند . در اين سه روزه بعلامت عزادارى دكمههاى يخهء پيراهن صاحبان عزا بايد باز باشد ، ختم كه جمع ميشد يخهها را ميبستند .
شرفيابى
در حدود دو ساعت بعد از ظهر شش برادر كه تفاوت سن بزرگتر از همه با سن من كه كوچكتر از همه بودم پنجاه و سه چهار سال بود ، قدم در باغ گلستان گذاشتيم . در آنوقت حوض جلو عمارت موزه از اينكه امروز باقى مانده است مفصلتر بوده ، پيچوخمهاى فرعى هم داشت كه عرض باغ را قطع ميكرد و براى رفتن بعمارت بايد از يكى دو پل ظريف آهنى كه بر روى شعب حوض ساخته بودند عبور كرد . ولى محل فواره در همين نقطهء امروزه واقع شده و بارتفاع يك ذرع در پرش بود . شش برادر بسه صف دو نفرى تقسيم و به سمت نارنجستان پيش رفتيم .
امروز اگر از در سرسراى موزه به سمت مشرق بروند ، بعد از عبور از جلو تالارهاى جنب موزه بگريختگى ميرسند كه پلههاى عريض مدخل عمارت در ضلع غربى اين گريختگى واقع شده و پلهها هم زير آسمان است . در آن روزها جاى اين گريختگى نارنجستان درازى بود كه در وسط آن نهرى از كاشى آبى و هرچند ذرع فاصله حوض مرمرى كوچك و فوارههائى داشت . طرفين نهرها را بعد از خرند راهرو ، باغچههائى ساخته و در آن درختهاى مركبات كاشته بودند كه اكثر آنها چهار پنج ذرع ارتفاع داشت و در اين فصل پر از بار بود .
وجود اين نارنجستان براى پيشخدمتها و فراشخلوتها فوز عظيمى بود كه ميتوانستند در مواقع گرما و سرما در اين فضاى ده يازده ذرع عرض و هفتاد ذرع طول بپلكند . تالار پشت اين پلهها هم كه بتالار برليان معروف بود خيلى بزرگتر از تالار امروزى بود .
پيشاطاقى و اطاق دست راست آن را كه امروز جلو تالار آينه ساخته شده است ، از تالار بزرگ قديم گرفتهاند . در مدخل نارنجستان در وسط بود ، بنابراين بعد از آنكه از در وارد ميشدند ، بايد به سمت مغرب برگردند تا بپلهها و ايوان كمعرض پشت آنكه امروز هم به حال خود باقى است برسند . اين پلهها را امروز در مواقع سلام با قالى فرش ميكنند ولى در آن روزها چون سايهء نارنجستان بر سر آنها بود ، پلهها و ايوان پشت آن را با ماهوت گلى فرش كرده بودند . پاى پلهها هم محل كفشكن بود و نرسيده به پله ، حوضى از بلور خودنمائى ميكرد كه هديهء ملكهء انگلستان براى شاه بود .