تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
قاشق آش‌خورى آن را به من خوراند ، با مابقى دست‌هاى خود و پاهاى مرا چرب كرد ، يك سينى آوردند پاى مرا كف سينى گذاشت و گفت برخيزيد ولى بايد تحمل داشته باشيد و سنگينى خود را روى پاى راست بدهيد ، يكى دو نفر هم مرا گرفته بودند كه اگر پيچ‌وتابى بخورم به زمين نيفتم . مشهديعلى مالش را شروع كرد ، درد خيلى زياد ولى قابل تحمل بود ، با فشار به روى پا و مالش اين يك پا را كه بيشتر خورده كرده بود جا انداخت . با توصيهء اينكه پاى جاافتاده را روى زمين نگذارم زيرا ممكن است زحمت بهدر برود ، بپاى ديگر پرداخت ، اين پا را هم جا انداخت ، من هم تا ميتوانستم سروصدا نميكردم ، ولى گاهيكه درد زياد بود ، ناله‌هائى طبيعة از سينه بيرون ميآمد . خلاصه دو قلم دوا را كه سائيده و حاضر بود با تخم‌مرغها خمير و كرباس را از ميان دو تا كرد و اين ضماد را روى آنها كشيده بدور پاها بست . ننه زهرا رختخواب را حاضر كرده بود ، با كندهء زانو نزديك رفتم و ميان رختخواب لغزيدم ، مشهديعلى توصيه كرد كه تا پنج روز ديگر روى دو پا نبايد راه بروم . آقا غلامحسين دست بجيب برد و سه قران بمشهديعلى داد و مشهدى با دعا و ثنا از در خارج شد . خوانندهء عزيز اين حق القدم و حق عمل را كه نصفش هم بشهادت دعا و ثناى دكتر عامل انعام بوده است ، با افاده و طمع و نازهاى شترى و كج جاانداختن دررفته و عذابهاى حاصلهء از آن كه بعضى از دكترهاى امروزه دارند و بالاخره هم استاد شعبان يخنىپز بايد خبطهاى آنها را اصلاح كند ، مقايسه فرمايند . نسخهء مشهديعلى هم بابانداژش بيش از چهار عباسى قيمت نداشته است . وقتى كه عمليات مشهدى على انجام شد و مشغول ضمادسازى بود ، مادرم به خانه وارد شده بود ، ابتدا به او گفته بودند پاى آقا عبد اللّه در راه رفتن پيچ خورده رگ‌برگ شده مشغول ضماد انداختند . بعد كه از پنجره نگاه كرده و از سلامت من مطمئن شده بود به او گفته بودند از دم پنجره به زمين افتاده است و كم‌كم از دم ارسى طبقهء اول و بالاخره وقتى على قصاب داشته است از اطاق خارج ميشده ، دانسته بود كه من از پشت بام بحياط افتاده‌ام و پايم دررفته است ولى خطرى ندارد . باوجوداين اطمينان ، همين كه مشهدى على و و نوكرها از اطاق خارج شدند ، مادرم با چشم گريان وارد اطاق شد و جلو رختخواب من بسجدهء شكر افتاد ، بعد سر برداشت ، نزديك من نشست ، صورتم را بوسيده گفت فرزند ! خدا ترا دوباره به من داده است ، من ترا منع ميكردم كه از گوشهء بام ببالاخانه نروى ؟ حالا دانستى كه حس مادر خطا نميكند ؟ من از خجلت چشم را به زير انداخته بودم و در مقابل اين مهر مادرانه نميدانستم چگونه از عذابيكه به او داده‌ام عذرخواهى كنم و به ياد پدرم افتاده گفتم ولى لازم نيست آقا بفهمد من از كجا افتاده‌ام ، بايشان نگوئيد كه چه شده است . مادرم خنديد و گفت چگونه ممكن است از پدر حقيقت را مخفى كرد ؟ ولى من طورى بملايمت به او حالى خواهم كرد كه تشويش نكند . گذشته از اين حال تو عيبى ندارد كه مايهء ترس باشد . گفتم ولى سرم درد مىكند ، دست روى پيشانى من گذاشت و گفت دررفتگى تب
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 452 | عبدالله مستوفى