تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
خوانندهء عزيز ميداند كه كف اين بالاخانه با كف بام سمت غربى يكى است و ارسى اين بالاخانه هم براى رفت‌وآمد اتفاقى بالا بود ، طبيعى است من راه نزديك را كه اگرچه از ميان بالاخانه‌ها ولى در هرحال بيش از يك ضلع كوتاه حياط نبود ، به دو ضلع بلند و يك ضلع كوتاه آن‌كه بايد از سطح بام و كف حياط بروم تا بدر برسم سودا نميكردم . زيرا همينقدر كه از بالاخانه‌ها رد ميشدم براه‌پلهء ديگرى كه تقريبا نزديك راهرو در حياط سر درميآورد ميرسيدم ، پس بدون هيچ ترديد به سمت سه‌كنجى بام و بالاخانه رفتم . بموجب عادت و سابقهء عمل كه هفته‌اى دو سه بار اين كار را مىكردم ، پاى چپ را روى دندانهء پهن لب ديوارهء سمت حياط گذاشتم كه پاى راست را بطور اريب از محجر ارسى به داخل بالاخانه بگذارم و وارد بالاخانه شوم ، يقينا درست انگاره نگرفتم و از بالاى بام پنج ذرع و نيم ارتفاع بسطح حياط افتادم ، ولى اين سقوط چنان اتفاق افتاد كه روى دو پا ايستاده بر زمين آمدم . از اين حادثه هيچ وحشتى نكردم و خواستم به سمت در بروم و مقصود اصلى را كه باز كردن در بود عملى كنم ، ولى ديدم نفسم پائين نميرود ، نشستم ، باز هم افاقه نكرد ، به پشت خوابيدم ، كم‌كم راه نفس باز شد ، همين كه از نفس قدرى اطمينان حاصل كردم ، برخاستم و نشستم و با چند سرفه نفس را تقريبا به حال طبيعى درآوردم ، فكر باز كردن در مجددا بمغزم آمد ، خواستم برخيزم ، پاها يارى نكرد ، همين كه دانستم بيمدد غير نميتوانم خود را به جائى برسانم ، داد و فرياد را سردادم . بعد از دو سه دقيقه پنج شش نفر نوكر و خدمتكار دور من جمع شده بودند ، زير بغل مرا گرفتند و بحياط جلوى آوردند و در گوشهء اطاق دشكى گستردند و پشتى ترتيب دادند و مرا نشاندند ، پاهاى من البته دراز بود ، آقا غلامحسين للهء على اصغر كه بعد از آن طفل نوكر در اندرون بود ، نگاهى بپاى من كرد و گفت پاى شما چيزيش نيست و تشويشى ندارد ، الان ميروم شكسته‌بند مياورم ، من چيزى نگفتم ، او از در خارج شد ، بعد از يكربع ساعت با على قصاب سر گذر برگشت . مشهدى على وارد شد ، با دست قدرى پاها را امتحان كرده گفت ابدا تشويش نكنيد ، پاى شما خورده كرده و يكى دو استخوان از كف هريك از پاها بالا جسته است ، الان جا مياندازم ، موميائى داريد ؟ ننه زهرا كه ميشناسيمش حاضر بود و فورا به سمت هزاربيشهء خاتمى كه گوشهء طاقچه گذاشته بود رفت و قوطى چوبى موميائيرا جلو مشهدى على زمين گذاشت . مشهدى با نوك چاقوى خود قدرى از آن بيرون آورد و گفت اينرا موميائى روغن بسازيد و بياوريد بايد قدرى هم بآقا بدهم بخورد ، سعى كنيد روغن داغ شود كه خوردنش ناگوار نباشد . بآقا غلامحسين گفت يك ذرع كرباس و چهار تا تخم‌مرغ و صد دينار مورد و صد دينار رب سوس زود به من برسان . اين اشياء بهمت آقا غلامحسين زودتر از موميائى روغن رسيد ، مشهديعلى گفت مورد و رب سوس را نرم بسائيد و بياوريد ، در اين ضمن موميائى روغن را هم آوردند ، به قدر يك