تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩

مسافرين كربلا

برادرم آقا ميرزا رضا از مدتى پيش اجازه تحصيل كرده بود كه سفرى بكربلا برود . روز دوازدهم محرم 1306 با خان دائى مرتضى قليخان و ميرزا محمود خان داماد تازه و آقاى موسى رئيس و دو سه نفر حاشيه به اين مسافرت رخت سفر بربست . ما هم تا حضرت عبد العظيم آنها را مشايعت كرديم . در اين‌روز شيخ شيپور هم بود و حركات و بيانات خنده‌آور او مايهء تفريح همه ميشد . اول شب قافلهء آنها براى سفر زيارت حركت كرد ، سفريكه چهار پنج ماه طول كشيد و در مراجعت بزمستان سختى مواجه شدند . از كرمانشاه تا تهران به علت راه‌بندان ، يك ماهه آمدند و جوانهاى خانواده همگى تا حضرت عبد العظيم از مسافرين استقبال كردند . در اين سال در تهران 26 برف روفتنى « 1 » آمد ، تمام حوض‌ها از يخبندان شكست ، از جمله سوغات‌هائيكه خان دائى براى من آورده بود ، كفش چرم برقى كشدارى بود كه نظير آن آن روزها در اين شهر جز در يكى دو مغازهء فرنگى جائى يافت نميشد .

افكار من در سيزده سالگى

حالا من افكار ديگر در سر دارم ، زندگى را مىفهمم و مىخواهم در همه‌چيز و همه‌جا مانند مكتبخانه پسر مبرزى باشم كه هيچكس به من ايراد نتواند بگيرد . لباس زرى و اطلس بچگانه ديگر نميپوشم ، لباسم در زمستان قباى برك كمرچين و ارخالق شال پنبه‌اى و يا ترمهء اميرى و كلجهء آستر سنجاب زقره‌دار و لباده برك بجستانى و در بهار قباى دارائى و لبادهء برك و در تابستان قباى قدك و لبادهء فاسونى است و با لباس بزرگترها فرقى ندارد . بچه‌هاى هم‌سن من بجاى لباده سردارى ميپوشند . سبب اتخاذ لباده براى روپوش ، فرار از پوشيدن قباى راسته است كه پدرم بدش نمىآيد كم‌كم بر ما تحميل كند . به حكم پدرم وسط سر ما را تراشيده ، خيابان عريضى تا پشت گردن ما باز كرده‌اند ، چيزى كه ما از آن بسيار ملوليم ، ولى در مقابل امر پدر مقاومتى نميتوانيم كرد . پدرم نسبت به من خيلى التفات دارد ، من شبها بجاى عينك پيرمرد كار ميكنم و چيزهائى كه از كتابهاى فارسى ميخواهد بخواند ، من براى او ميخوانم . من هم پدرم را بدرجهء پرستش دوست دارم ، دشك و پتو يا كتانى كه در گوشه‌اى از اطاق براى او انداخته‌اند ، بقدرى در نزد من مقدس است كه هيچوقت نزديك نميشوم ، حتى از ديدن صورت خود در آينهء قاب نقاشى او خوددارى دارم ، هرقدر بزندگى بيشتر آشنا ميشوم ، قدر و منزلت پدر در نزد من زيادتر ميگردد ، زيرا خوب ميدانم كه تمام حيثيت و اعتبار من بواسطهء اين پدر است و اگر در آينده هم
هامش
( 1 ) - ميرزا نصر إله حكاك شاگرد ميرزا رضاى كلهر مهمانى از اهل عتبات داشت كه هيچ برف نديده بود . اين شخص هرروز كه برف ميامده است چون چيز عجيبى بنظرش ميرسيده خطى به ديوار اطاق ميكشيده است . بعد از زمستان كه ميرزا نصر إله اين خطها را شماره كرده بود 26 تا از كار درآمده و ذكر اين عده در متن از روى آمارگيرى اين شخص عرب و قول ميرزا نصر إله است و الا كمتر اتفاق افتاده است كه كسى از برف در ايران كه چيز عادى است ، آن هم در آن روزگار ، آمار بردارد