به جائى بتوانم برسم ، بوسيلهء اين پدر خواهد بود . از فكر اينكه روزى برسد كه سايهء اين پيرمرد بر سر من نباشد ، بىاندازه عذاب ميكشم . از طرف ديگر به اين اندازه هم سادهلوح نيستم كه ندانم پدرم وارد هشتاد و سه سالگى است و اشخاصيكه به اين سن رسيده باشند ، زياد نيستند و اين پيرمرد آفتاب لب بام است ، كارهاى خود را هم تقسيم كرده است ، بر فرض اينكه تقسيم نكرده بود ، من حقا با اين سن و سال و دانش و معلومات نميتوانستم از آنها بهرهمند شوم ، وضع دوره را خوب ميفهميدم كه تمام آبرو و اعتبار طبقهء ما بداشتن كار دولتى است و از كار داشتن برادرها و اعتبار آنها چيزى به من نخواهد چسبيد . مگر ميرزا عليمحمد و ميرزا اسد اللّه ، سهل است ميرزا حسين و ميرزا حبيب اللّه برادرهاى پدرم و ميرزا حسنخان عمو نبوده و نيستند ؟ چرا بايد شاخص خانواده ، پدر من در درجهء اول و ميرزا حسنخان در درجهء دوم واقع شوند و باقى برادرها بنان و آب و ملك رعيتى بسازند ؟ چقدر برادرها هستند كه به جهت نداشتن كار دولتى ، نوكر برادر كاردار خود هم محسوب نميشوند ؟
اگر اين پيرمرد از بين برود ، من هم نظير آنها خواهم شد . حتى از اصطلاح زنگولهء پاى تابوت بىاندازه بدم ميامد زيرا فكر ميكردم كه من هم شايد روزى زنگولهء پاى تابوت شوم . البته كسى با من در اين بابها حرفى نميزد ، من هم جرأت تفوه اين مطالب را نداشتم ولى اين افكار اكثر در مغز من بود و هروقت به خود مشغول ميشدم ، از اين تخيلات داشتم . در نتيجهء همين افكار ، كسالتهاى جزئى كه براى پدرم روى ميداد ، بىاندازه مرا نگران ميكرد و هرروز چند سورهء كوچكى كه از قرآن حفظ كرده بودم ، براى سلامت پدرم ميخواندم و به سمت او ميدميدم و با استغاثه از درگاه خدا ميخواستم كه لامحاله ده سالى بپدرم عمر بدهد تا من زير سايهء او بتوانم نشوونمائى بكنم .
نزديك كردن راه هم آمد نيامد دارد
دو سه روزى بعد از سيزده عيد و ماه ، ماه شعبان 1306 بود . عصر از مكتبخانه بيرون آمدم ، چون مادرم براى تمام كردن بازديدهاى عيد خود در خانه نبود ، بعشقبازى كردن با جواد كوچولو يكسر به اندرون عقب رفتم . خانم داداش با خدمتكارها بخانهء مادرش رفته بودند و در اين حياط هيچكس نبود . من عادت داشتم كه هرروز نزديك غروب ساعتم را با آفتاب اصلاح كنم ، قدرى در حياط گردش كردم ، يكساعت بغروب مانده ببامى كه ميدان شاهبازى ما و سمت مغرب حياط بود برآمدم و شايد با همان تخيلات سابق الذكر مشغول گردش شدم ، يك دو بارى از سر تا ته بام رفتوآمد كرده بودم كه صداى در حياط بلند شد ، ولى كى برود در را باز كند ؟ بخصوص كه مادرم در خانه نيست و مسلما خدمتكارها در آشپزخانهء اندرون عقب اين حياط دور هم جمع و مشغول چانه زدن و قليان كشيدن هستند و صداى در را نميشنوند ، مرتبهء دوم در صدا كرد اينبار البته شديدتر بود و ترديدى در اينكه جز من كسى براى باز كردن در نيست باقى نماند ، در اينوقت من آخر پشت بام و نزديك ارسى بالاخانهء گوشهء عمارت جنوبى بودم ، از نقشهايكه سابقا از اين حياط كشيدهام