راهآهن حضرت عبد العظيم
در ماه ذيقعدهء سال 1305 راهآهن از تهران به حضرت عبد العظيم كه كمپانى بلژيكى يكى دو سال بود مشغول كشيدن آن شده بود ، خاتمه يافت و به راه افتاد . تمام مردم تهران براى تماشاى اين چيز عجيب يك بار با ترن به حضرت عبد العظيم رفتند . حتى تصنيفى هم براى رفتن زنها به اين سفر كوتاه نيمهزيارتى و نيمهتماشائى ساخته بودند كه بچهها در كوچهها ميخواندند . ما هم خيلى مايل بوديم بعنوان زيارت براى تماشاى اين مركب كه وصف آن را از اين و آن زياد شنيده بوديم ، سفرى به زيارت برويم . ولى برادر كوچكتر ما على اصغر بآبله مبتلا شده بود و گرفتارى مادرم مجالى به اين تقاضا نميداد . كمكم آبلهء طفل خوب شد و بحمام هم رفت و مزاجش روبراه گرديد و ما توانستيم بوسيلهء مادرم از پدرم اجازه و خرج سفر بخواهيم . پدرم جواب گفت مسيو دنى رئيس راهآهن از من دعوت كرده است كه براى رفتن به حضرت عبد العظيم روزى را معين كنم و خبر بدهم ، هروقت رفتم شما را هم ميبرم . بالاخره باصرار و يادآوريهاى ما ، روز عيد غدير براى اين كار تعيين شد . صبح روز عيد با پدرم و آقا ميرزا رضا هريك بر اسبى سوار شديم و بايستگاه راهآهن رفتيم ، در آنجا مسيو دنى كه مسلما بلژيكى بوده است ، پذيرائى و احترام بجا آورد و واگون مخصوصى بترن علاوه كرد و تا حاضر شدن واگون ، ما را بكارخانهء يدك سازى ايستگاه برد . تماشاى اين دستگاه براى من بسيار تازگى داشت . خلاصه به حضرت عبد العظيم مشرف شديم و زيارت كرديم و برگشتيم .
برادر كوچكتر خيلى عزيز است
در مراجعت بين راه على اصغر كسل شد ، به خانه كه آمديم به بستر افتاد ، دوازده روز باقى ذى الحجه و دو روز از ماه بعد را آنچه معالجه كردند ثمرى نكرد و روزبروز حالش بدتر شد تا بالاخره در شب سوم محرم 1306 بعد از نصف شب در شش سالگى زندگى را وداع گفت .
تا اينوقت هيچ اتفاق نيفتاده بود كه كسىكه من به او علاقهاى داشته باشم بميرد حتى در خانهء ما ، در مدت دوازده ساله سن من هيچكس نمرده بود . مرگ اين برادر كوچك كه شيرينكاريهاى او را سابقا نوشتهام ، چنان قلب بچهگانهء مرا فشار داد كه مثل بزرگترها اشك ميريختم و ناله ميزدم . پدرم بىاندازه به اين طفل علاقه داشت ولى من نديدم كه در فوت اين طفل عزيزكرده جز گفتن لا حول و لا قوة الا باللّه و
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 1 » چيزى بگويد يا گريهاى بكند و از اجر اخروى صبر ، در مقابل تلف اولاد چيزى بكاهد . پيرمرد چنان متأثر بود كه وقت بردن جنازهء طفل با اينكه پسرهاى بزرگش همه دنبال جنازه بودند ، بىاختيار از خانه بيرون آمد و به راه افتاد . ميرزا محمود وزير جلو آمد و او را برگرداند . باوجوداين مراسم روضهخوانى مثل هر سال برپا بود .
هامش
( 1 ) - سورة البقره آيهء 156