و گفتار سبكى يا اگر در اصطلاح مجاز شوم ، چرتقوزى « 1 » از خود نشان ميداد .
يكى از روزها كه براى خواندن شرح اشارات بمدرسهء مروى رفته بانتظار رسيدن نوبت و موقع درس با آخوندهاى همدرس خود در ايوان يكى از حجرات گرم مفاوضه بود ، ذغالموفروشى براى پيدا كردن مشترى جهت كالاى خود با الاغش از در مدرسه وارد شد ، شاهزاده كه ميخواست بذلهگوئى نمايد و ماستى بار رفقاى خود كند ، با اشاره به سمت الاغ گفت : « اين هم در اين مدرسه حجرهاى دارد ؟ » يكى از همدرسها گفت « خير ! از خارج آمده ميخواهد شرح اشارات بخواند . »
معتمد الدوله مرحوم شد ، پسر بزرگش سلطان اويس ميرزا معتمد الدوله لقب گرفت و احتشام الدوله لقب سابق او ، بعبد العلى ميرزا كه قبلا احتشام الملك ملقب بود رسيد .
برادر بزرگتر بايالت فارس و برادر كوچكتر بحكومت خمسه مأمور شدند ، شاهزادهء جوان خيلى به پسرعموئى شاه مينازيد و ميخواست اين اول حكومت مستقل خود را بنمايش فوقالعادهاى مشهور كند و همانطور كه وليعهد علمى پدرش بود ، وارث نفوذ و استقلال و شاه وارثى او هم بشود . براى اين منظور چه بهتر از آن بود كه با شخص مهم با طايفه و بانفوذى مانند جهانشاه خان دستوپنجه نرم نمايد و او را ببهانهاى بگيرد و حتى معاملهء ظل السلطان با حسينقليخان بختيارى را دربارهء او معمول دارد مگر او پسر فرهاد ميرزا نيست ؟ مگر پدرش با شيخ مذكور خان ، يكى از شيوخ جنوبى فارس ، همين معامله را نكرده بود و خود و كسوكارش از اينراه پول بيحسابى بدست نياورده بودند ؟
بارى ، شاهزاده با اين طرز فكر ، تازه وارد قلمرو حكومتى خود شده و از اين قماش خوابها براى خان افشار ميديد و پى بهانه و دستاويز ميگشت . خان افشار از رفتار و جلفى او كه گاهگاه شاهزادگى بروز ميداد و از حدود خارج ميشد ، دانست كه آب او با اين پسرعموى شاه بيك جوى نميرود و از او برحذر بود . باوجوداين روزى از ده خود كه در نزديكى شهر داشت ، نزد حكمران آمد و ايشان را براى تفرج به ده خود دعوت كرد . شاهزاده هم موقع را براى اجراى فكر خود مناسب دانست و دعوت او را پذيرفت و با دمودستگاه و اثاثهء قدرت از قبيل تفنگدارباشى و فراشباشى و شاطرباشى و از اين قماشباشيها بمهمانى بده جهانشاه خان رفت . در سربازى تخته ميان طرفين كه هر دو پى بهانه ميگشتند ، مشاجرهاى پيش آمد ، هر دو بفكر غليظ كردن ماده بودند ، شاهزاده كه خان افشار را خالى الذهن تصور ميكرد ، درشتى آغاز نمود . خان افشار هم كه تدارك كار خود را ديده بود ، عمدا معارضه به مثل كرد . شاهزاده از جا دررفت و بعد از فحاشى امر بتوقيف خان داد . كار كه باينجا رسيد تفنگچيها و سوارهاى جهانشاه خان دور مهمانها را گرفته همگى را يراقچين و شاهزاده را در طويله حبس كردند .
خبر به شهر رسيد ، وزير شاهزاده با چند نفر از اعيان آمدند و با هزار التماس حضرت و الا را از طويلهء خان بيرون آورده به شهر بردند ، معلوم است ديگر براى شاهزاده
هامش
( 1 ) - براى اين لغت مركب هيچ معنى نميتوان تراشيد . اجمالا جوانها اشخاص متظاهر جلف پرسروصدا و ميانخالى را « چرتقوز » ميگويند .