بسفارت كبرى مأمور استانبول و دربار عثمانى شده و از آنجا از خانم خاسته بود مواجب او را وصول كند و براى او بفرستد . خانم با دستخط قبلى شاه به براتنويس مربوط مراجعه كرده و او هم بموجب دستخط شاه تمام مواجب يك ساله را برات صادر نموده و بجريان انداخته بود .
ميدانيم پدرم از اشخاصى بود كه بدون مهر او هيچ براتى قابل پرداخت نبود ، اين برات را نزد او آوردند ، چون نصف حقوق ساليانهء عين الملك در موقع عزيمتش بموجب برات ديگر پرداخته شده بود ، از امضاى آن استنكاف كرد . خانم بشاه شكوه برد و طورى اين استنكاف به حق را آبوتاب داد كه شاه واقعا عصبانى شد . پدرم را احضار كرد و با تشدد جهت مخالفت او را با دستخط خود سئوال و شديدا مؤاخذه كرد . پدرم با كمال متانت جواب گفت اگر دستخط مربوط بانعام يا اضافه مواجب بود ، البته فورا اطاعت ميشد ولى چون دستخط فرمودهاند . . . تومان مواجب استمرارى سفارت كبراى استانبول برات صادر شود و نصف اين مبلغ قبلا پرداخته شده است ، باينجهت از اجراى دستخط شاه معذور بودم . شاه مستبد بجبران تشدد بى مورد جبهء تنپوش خود را بحاجى ميرزا نصر اللّه خلعت داد كه بعد از پدرم بمد زمان از آن جبه براى من قباى ترمهاى دوختند و من اين جمله را در موقع پوشيدن اين قبا از بزرگترهاى خانواده شنيدهام .
همين حاجى ميرزا نصر اللّه را كه ديديم با آن شجاعت و شهامت باطلنامهء يكصد و ده ميليون ريال امروزى و يكصد هزار تومان شصت هفتاد سال قبل را بدون هيچ طمع و توقع بدست حاجىزادههاى پدرمرده بيكسوكار ميدهد ، در مورد ظل السلطان پسر ناصر الدين شاه كه حكومت نصف ايران را داشته و بقول سراج الملك پيشكارش كه ميگفته « يه خورده از شاه كوچكتر است « 1 » » نيمه شاه كشور بوده ، براى اينكه چهار پنج هزار خروار كاه خروارى يكى دو قران خالصجات اصفهان را از جمع مفاصاى خود خارج كرده بوده است ، حساب او را امضاء نميكند . شاهزادهء مستبد نه براى هزار تومان تفاوت بلكه براى نشان دادن نفاذ امر خود ابتدا بملايمت و بعد بپيغام درشت آنچه كرد نتوانست اين پيرمرد پوسيده را نرم كند . بالاخره روزى او را بعمارت مسعوديه احضار كرد ، پدرم رفت ، شاهزاده آنچه از پير استاد داشت از تطميع و تهديد و وعد و وعيد به كار بست ، حاجى ميرزا نصر اللّه همچنان نفوذناپذير و در مقاومت خود باقى ماند . بالاخره پدرم را در گوشهء اطاق محصور و به زور مهر او را از بغلش بيرون آورد و پاى كتابچه را مهر كرد .
پدرم به خانه آمد ، با هيچكس حتى با شاه هم از اين مقدمه حرفى نزد ، ولى كتابچه را كه براى صحه نزد شاه بردند ، شاه گفت چه شده است كه حاجى ميرزا نصر اللّه جملهء معمولى خود را كه در همهء مفاصاها مينويسد ، اينجا ننوشته است ؟ كتابچه را بدهيد كامل كنند و بياورند صحهء كنم . كتابچه كه بدست پدرم رسيد ، مهر خود را از پاى آن كشيد . ظل السلطان دانست كه كوشش و فشار حتى استراق مهر امضاء هم ، در مورد او بيمصرف است . مثل بچهء آدم ، كاه خالصجات را جمع حساب خود كرد و پدرم كتابچه را با شرح معمولى خود نوشت و امضا نمود . عبث نبود كه شاهزاده دربارهء او ميگفت .
هامش
( 1 ) - قدرى از شاه كوچكتر است