تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
و از آنها لولهء قطورى تشكيل داده بودند ، قدرى فردها را زير و رو كرد تا بفرد مطلوب رسيد بعد از كمى مطالعه گفت پدر شما تفنگها را تحويل داده و رسيد آنها كه بامضاى وزير قورخانه است نزد من ضبط و ذمهء پدر شما از بابت اين صد هزار تومان برى است - گفتم از اين التفاتيكه فرموده و خبر خوشيكه به بنده داديد بىاندازه متشكرم ولى نميدانم با اين فراشانيكه در خانهء ما نشسته‌اند چه بايد بكنم ؟ - گفت حل اين كار هم آسانست من الساعه شرحى مينويسم ببريد منزل امين حضور ، تصديق مرا كه به او بدهيد فراشهاى خود را احضار خواهد كرد . بيكى از ميرزاها گفت « بردار بنويس » ميرزا از لولهء كاغذ صفحه‌اى پاره كرد و قلم بدست گرفت ، پدر شما تقرير كرد و ميرزا نوشت ، صفحه را از ميرزا گرفت مطالعه كرد و كيسهء مهر ثبت خود را از بغل درآورده با كاغذ بميرزا داد ، ميرزا هم مهر و به من تسليم كرد . از خانه بيرون آمدم در حالى كه خيلى اميدوار نبودم كه به اين سهولت كار ما ختم شده باشد . بخانهء امين حضور كه وارد شدم ، او هم بيرونى و كنار حوض آب جاريش « 1 » نشسته بود چشمش كه به من افتاد گفت يقين پول را روبراه كرده‌ايد كه اينجا آمده‌ايد ؟ » من چيزى نگفتم ، تصديق‌نامهء پدر شما را به دستش دادم ، گرفت و خواند مثل برفيكه در آفتاب تابستان بگذارند و رفت ، دهباشى فراشها را خواست و گفت فراشها را از در خانهء اين آقا برداريد . من با خان نائب از در معمولى شق‌ورق وارد هشتى خانهء خودمان شدم ، دو تومانى بخان نائب دادم و بدون اينكه با آن دو نفر بدلعاب هيچ حرفى بزنم وارد خانه شدم ، خانه از تعرض خلاص شد ، قوم و خويشها كه اين چند روزه بواسطهء قدغن فراشها آمد و رفت را موقوف داشته بودند ، همين كه شنيدند كه ما خلاص شده‌ايم براى تبريك و تهنيت به منزل ما آمدند ، دو سه روزى مثل ايام نوروز خانهء ما عيد بود . آقا محمد حسين ارباب ، شوهر خواهر ما ( جد آقايان دادگر ) وقتى بديدن ما آمد و جزئيات را براى او نقل كرديم ، گفت از شر بزرگى خلاص شده‌ايد ، بايد يك تقديمى براى حاجى ميرزا نصر اللّه ببريد ، گفتم چه ببريم ؟ گفت پانصد تائى اشرفى فراهم كنيد و سه نفرى ببريد و تشكر كنيد و تقديم نمائيد . همين كار را كرديم ، صبحى بود باز پدر شما ميخواست بدر خانه برود ، ما وارد شديم ، بعد از عرض تشكر اشرفىها را كه در كيسهء تافتهء قرمزى ريخته بوديم جلو برديم ، گفت چيست ؟ حاجى آقا رسول گفت وجه ناقابلى است براى صرف قهوه‌خانهء جنابعالى تقديم شده است ، پدر شما خنديد و گفت احتياجى به اين زحمت نبود ، من به وظيفه و تكليف خود عمل كرده‌ام ، در مقابل تكليف و وظيفه حقى نبايد بگيرم . من گفتم اگر ميخواستيم حق بدهيم بايد صد هزار تومان تقديم كرده باشيم استدعا ميكنيم با قبول آن بر ما منت بگذاريد . گفت
هامش
( 1 ) - اين خانه در كمركش كوچهء ميرزا محمود وزير و سر كوچهء حمام كوچكه كه يك در خانه‌هاى ما هم در آن واقع و در چند سال اخير متعلق به ميرزا عيسى خان تاجر كرمانى بود واقع شده بود . شايد امروز هم در آن تغييرى حاصل نشده و آب جارى هم داشته باشد .