تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
خزانه هم سه تا جا پهلوى هم ميانداختند و مينشستيم . پدرم هر هفته با رنگ و حنا ريش كم‌پشت نسبة كوتاه خود را خضاب ميكرد . به سرما بچه‌ها هم با اينكه احتياجى نداشتيم ، حنا ميبستند . دو ساعتى صرف اين حمام روان ميشد . در يكى از اين جمعه‌ها وقتى از گرمخانه بيرون آمديم ، شخصيكه از سوزنى و نوكرهايش پيدا بود كه مرد متعينى است ، در صفهء روبروى صفهء ما نشسته مشغول رخت پوشيدن بود . اين مرد قباى راستهء اطلس آبى آسمانى بر تن داشت و ريش مورچه پىزدهء مشكى او بر صورتى كه گرمى آب و هواى حمام سرخى و تروتازگى آن را زيادتر كرده بود ، خالى از زيبائى نبوده و هيكل و قواره‌اش هم با صورتش متناسب و اجمالا مرد شيك تمام‌عيارى به نظر ميآمد . پدرم البته جلوتر از ما آمده و تازه روى سوزنى خود نشسته بود و نوكر ، داشت با قطينه بدنش را خشك ميكرد ، ما را هم يكى بعد از ديگرى قطيفه پوشاندند و چون پايمان بصفه نميرسيد ، نوكر ما را بغل زد و روى سوزنى نشاند . همين كه من هم ، كه آخرى بودم ، نشستم ، توجه كردم ، كه آقاى قبا آبى با عجله برخاست و كلاه خود را بسر گذاشت و شال سفيد تاكردهء خود را كه به شكل چنبره دور هم پيچيده بودند ، از نوكر گرفت و دور كمرش پيچيد و عباى خرمائى بوشهريرا بدوش انداخت و مثل اينكه ميخواهد از پشت در اطاق بمجلس محترمى وارد شود ، دستهاى خود را از آستين عبا بيرون آورده رو بما ايستاد و با صداى بلند گفت « حاجى آقا سلام عليكم » پدرم سر برداشت ، ولى چشم نزديك‌بينش تشخيص نميداد كه سلام‌كننده را بشناسد . ناشناخت خود اين مشكل را حل كرده و بلافاصله گفت « بنده حاجى موسى ، پسر حاجى على ، هميشه از التفاتيكه شما راجع به كار تفنگها با ما كرده‌ايد متشكريم ، خدا بر عمر و عزت شما بيفزايد » پدرم چند كلمه‌اى كه درخور اين تشكر بود جواب گفت و حاجى آقا موسى كه كفش پوشيدنش ، جز پا گذاشتن در ميان كفشها كار ديگرى نداشت ، كفش‌هاى خود را به پا كرد ، از صفه پائين آمد و نزديك در خروج هم خداحافظى محترمانه‌اى با پدرم كرد و به سمت در حمام رفت ، در حالى كه استاد حمامى تمام قامت ايستاده و جامه‌دار در را جلو حاجى آقا باز كرده نگاهداشته بود . حمام ، حمام حاجى ميرزا على اصغر ، پسر عموى حاجى آقا موسى و اين احترامات و تشريفات كه بيش وكم براى همهء اعيان معمول ميشد ، بيشترش از اين راه بود . معلوم است ، پسر ده ساله
هامش
سجاده‌اى ميگفتند به همان عرض و طول قاليچه ميگستردند و روى اين دو ، سوزنى به همان اندازهء قاليچه پهن ميكردند . سوزنى كه سابقا از پارچهء نفيس سوزن‌كارى شدهء با نقش‌ونگار بود ، در زمان ما بقلمكار و ترمه يا شال كرمانى مبدل شده بود و با اينكه جز آستر و سجاف و دوخت معمولى سوزن‌زنى ديگرى نداشت ، اسم قديمى را حفظ كرده بود و به آن سوزنى ميگفتند . رخت حمام كه به آن اسباب حمام هم ميگفتند شامل دو بقچهء ديگر هم بود كه يكى براى قطيفه و لنگ و ديگرى حاوى لباس عوض‌كردنى بود . بر اين جمله اگر طاس و يكى دو جام براى رنگ و حنا اضافه كنيد ، اسباب حمام كامل را ميتوانيد نزد خود مجسم فرمائيد .