تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
من كه از اين جملهء آخرى بيشتر از ساير بيانات امين حضور حالم به هم خورده بود ديگر حرفى نزدم و برخاستم و به منزل آمدم . با دو برادر يكى بزرگتر و يكى كوچكتر از خودم چند جوال كاغذ كهنهء قديمى خانوادگيرا برهم زديم و يكىيكى خوانديم ، از رسيد تفنگها چيزى بدست نياورديم و حتى جزئى اثرى هم از اين معامله كه بتواند دستاويز ادعاى تحويل تفنگها باشد پيدا نشد . صبح روز چهارم دو نفر فراش قرمزپوش در خانهء ما سبز شدند ، آن‌روز را با يكى دو تومان خدمتانه طورى با هم كنار آمديم ، فردا صبح فراش‌ها صادر و وارد و حتى ورود خواربار و يخ را هم به خانه قدغن كردند و ما سه برادر مثل محبوس در خانه مانديم ، پس‌فردا كار از اين تجاوز كرد ، فراشها در خانهء ما كاه دود كردند و بناى فضاحت را گذاشتند و با هيچ قلق و خدمتانه‌اى دست از كارهاى توهين‌آميز خود برنداشتند . در آن‌روزها هم براى اشخاص تازه‌چرخى مثل ما كه هنوز اعتبارى در نزد اشخاص تحصيل نكرده بوديم ، راه انداختن صد هزار تومان اعتبار و ضمانت كار آسانى نبود . امين الدوله باجناق من بود و آن روزها امين الملك لقب و در دربار اعتبار و آبروئى داشت ولى چه ميتوانست بكند ؟ و با بدجنسى امين حضور كه شايد يك قسمت اين شدت عمل را هم براى همين نسبت من با همقطار درباريش معمول ميداشت ، چه تدبيرى اتخاذ ميكرد ؟ گذشته از اينها فراشها هم مجال نداده بودند كه خود را به او برسانم و لامحاله مطلب را به او حالى و مشورتى بكنم ، شايد تا اينوقت از اصل موضوع هم بى خبر مانده بود . برادر بزرگم ( حاجى آقا رسول ) به من گفت اگر ميشد خودمان را بحاجى ميرزا نصر اللّه مستوفى ميرسانديم او ميتوانست بما بگويد كه اين پول بدهى پدر ما هست يا نه ؟ اگر واقعا پدر ما بدهكار باشد ، چاره‌اى جز اداى مال ديوان نداريم . من برخاستم از راه پشت بام همسايه كه از آنراه نان و خواربار بما ميرسيد ، از خانه بيرون آمدم و يكسر بخانهء پدر شما رفتم ، از اسب و نوكر دم در دانستم كه ميخواهند به در خانه ( دفتر ماليه ) بروند ، وارد شدم ، كمى بعد پدر شما از اندرون بيرون آمد ، نزديك رفتم خودم را معرفى و مطلب را اظهار كردم ، جواب گفت چنان كه مىبينيد حالا ميخواهم در خانه بروم عصرى بيائيد ببينم چه مىشود . عصر باز از همان راه صبحى از خانه بيرون آمدم و به منزل شما رفتم ، در گوشهء حياط سمت سايه تختى زده نمد و كتانى روى آن گسترده بودند ، پدر شما با لباس مخفف خانگى در گوشهء تخت نشسته ميرزاها بدورش مشغول كار بودند ، چشمش كه به من افتاد بيكى از ميرزاها گفت « برخيز برو بالاخانهء سند خرج ، از فلان طاقچه كيسهء كاغذ فلان رنگ را بياور » ( براى كيسه‌هاى محفظه‌هاى اسناد ، رنگهاى مختلف اتخاذ ميكردند كه تجسس زياد لازم نداشته باشد . كيسه‌هاى اسناد خرج و حسابهاى آنها از قدكهاى رنگ‌رنگ بود ) ميرزا برخاست بعد از يكربع كه هر دقيقهء آن به نظر من ساعتى آمد با كيسهء كاغذ منظور برگشت ، پدر شما كيسه كاغذ را گرفت ، محتويات آن عبارت بود از فردهائيكه پشت هم گذاشته