تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
ورامين و مسيله بين قم و تهران مرتع بسيار خوبى براى شتر و چمن كهريزك كه بعد از آبادى آن بلوك ، چمن كمال‌آباد ساوجبلاغ جانشين آن گرديد ، مرتع عالى براى چراى قاطر در نزديكى شهر ، بدسترس رئيس شتران گلّائى و قاطران قاطرخانه بود كه كار علوفهء آنها را در اوقات بيكارى آسان ميكرد . اين رئيس را صاحبجمع ميخواندند ، صاحبجمعى يكى از كارهاى مهم دربارى و صاحبجمع ، هميشه مرد مشار اليهى بود . از وقتى كه آقا محمد ابراهيم امين السلطان آبدار باشى شده بود ، اين كار را هم او اداره ميكرد و از طرف او آقا على اصغر پسرش « صدراعظم آيندهء ايران » صاحبجمع بود . هر هفت رأس شتر و قاطر بيك قطار موسوم بود و يكنفر ساربان و يا قاطرچى مواظب داشت و هر ده بيست قطار آنها را بيكنفر نايب قاطرخانه يا شترخانه سپرده بودند كه كاه و علوفهء اين باركش‌ها بوسيلهء آنها ميرسيد . امين السلطان در ورامين و ساوجبلاغ چندين ده خالصه را براى جيره كاركنان قاطرخانه و شترخانه و عليق مال‌ها تيول داشت . به مجرد اينكه سفرى پيش ميآمد ، بعد از هفت هشت ساعت ، عدهء لازم از اين باركش‌ها براى حمل بنه شاه حاضر ميشد . قاطرچيهاى دورهء ناصر الدين شاه شريرترين مردم بودند . بطوريكه بهركس ميخواستند ناسزائى بگويند ، او را تشبيه بقاطرچى ميكردند . سراج الملك پدر ابراهيم خليل خان ، رفيق طفوليت ما ، در مورديكه ميرزا على اصغر خان امين السلطان نسبت به او بيمهرى كرده درشت گفته بود ، در جواب اظهار داشته « سخ « 1 » از اون فحشهائى كو بقاطر ميدهند به من ميدهيد ؟ » و به اين كنايه ، سروكار داشتن او را با قاطر يا به عبارت ساده قاطرچى بودن او را به او فهمانده و تندى صدراعظم را بيجواب نگذاشته بود . پسرم ميگفت در سالهاى دورهء اول متوسطه دبيرى داشتيم كه قدرى عصبانى بود و وسيلهء شيطنت بدست دانش‌جويان ميداد ، روزى يكى از ما قدرى زياده‌روى كرد ، دبير خواست با جملهء زننده‌اى او را تنبيه كند ، به او گفت : « تو بناصرچيهاى عهد قاطر الدين شاه ميمانى » . خندهء عمومى درگرفت و خود معلم هم از حرف خودش با دانش‌جويان شريك خنده شد « 2 » . فصيح الملك ، شوريدهء شيرازى ، در اواخر سلطنت ناصر الدينشاه در طهران رحل اقامت افكنده و سبب اين بود كه ركن الدوله برادر شاه والى فارس شده بود ، طبع شاعرانهء شوريده تحمل پاره‌اى بيرويه‌گيهاى شاهزاده را نمياورده و با بيانات اديبانه از او نقادى ميكرد ، بادنجان دور قاب‌چين‌ها موضوع را بشاهزاده رساندند ، شاهزاده مقررى سركارى شوريده را قطع كرد ، رنجش شاعر زيادتر شد و قصيده‌اى در هجو والى ساخت ، والى شنيده ميخواست شوريده را تنبيه بدنى كند ، بعضى از خيرخواهان شوريده را مسبوق كردند و شبانه از شيراز
هامش
( 1 ) - « سخ » در لهجهء عوامانهء اصفهان بمعنى چرا است . ( 2 ) - اين دبير ، مرحوم ابو القاسم نراقى بود كه چند سال قبل در حالى كه وكيل مجلس بود بدرود زندگى گفت .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 418 | عبدالله مستوفى