و گوش و دماغ كردن و دست بريدن و بطناب انداختن و سر بريدن ، همهجور مجازات در كار بود كه بايد اين عمليات را هم فراشها بجا بياورند . حتى چنان كه راجع بزهرمار خان ديديم اگر شاه ميخواست آبگوشت افشاريهم بپزد ، پزنده آن فراشها بودند .
اين بود كه فراش نمايندهء قهر سلطنت استبدادى بود كه گذشته از سقطكارى خانگى مانند جاروب كردن و آبپاشى و چادر زدن ، تمام اجرائيات دولتى از نامهرسانى و وصول ماليات گرفته تا اعدام ، تماما بر عهدهء فراشها محول بود . اين فراشان رؤسائى داشتند كه باسم دهباشى و پنجاهباشى و يوزباشى و نايب فراشخانه موسوم بودند . لباس آنها سردارى يخه حسنى يا يخه عربى ماهوت قرمز و شلوارى از پارچهء دبيت يا ماهوت سياه بود و كلاه تخممرغى داشتند كه در سمت راست بالاى آن كلمهء فراش را از نقره بريده نصب كرده بودند .
دهباشيها و پنجاهباشيها و يوزباشيها هم اين سه كلمه را بكلاهگوشهء خود داشتند .
عدهء اين فراشان بهزار نفر ميرسيد كه دويست سيصد نفرى از آنها با دهباشىهاى خود مأمور اجرائيات و نامهرسانى حكومت تهران و وزارت دفتر استيفا و وزارت دفتر لشگر و وزارت عدليه و ساير وزارتخانها بودند و باقى آنها بتقسيمات چند منقسم ميشدند و هريك قسمتى از سقطكاريهاى عمارات دولتى را انجام ميدادند .
فراشباشى كه حاجب الدوله لقب داشت ، بايد همهگونه فراش تحت امر و هميشه بدسترس خود داشته باشد . معلوم است بين فراش قاپوچى و برفروب و جاروبكش و چادر - زن و نامهرسان و فراش ميرغضب ، فرق بسيار است . ميان ميرغضبان هم البته فراشى كه دو تا چوب به كسى ميزد ، غير از آن بود كه در محبس اشكلك ميكرد و خواب بدبخت مبتلا را حقا يا باطلا ميبريد . سختدلتر از همه ، كلهكنها و مأمورين اعدام بودند و اينها اكثر تفرشى و كرمانى بودند . فراشباشى محبسى هم باسم انبار در دسترس خود داشت ، كسى كه به اين محبس ميرفت ، به اين زوديها اميد بيرون آمدن نداشت و شايد پارهاى از آنها محكوم باعدام بيسروصدا هم ميشدند . در اين انبار ، چاهى هم بود كه مدفن اين گونه محكومين باعدام بود .
ولى ناصر الدين شاه بيهوده كسى را به اين قبيل مرگها گرفتار نميكرد و سروصدا و هياهوى اين اثاثهء قدرت بيشتر از واقع امر بود . معهذا هيچوقت آدمكش و قطاع الطريق را بى مجازات رها نميكرد و با عجلهء عجيبى آنها را بوسيلهء ميرغضبان فراشخانه اعدام مينمود .
البته خانههائى بود كه بواسطهء برخورد زياد ، چشم و گوش اهل خانه از ديدن فراش پر بود و ديده شدن فراش قرمزپوش در آنجا هيچ اهميتى نداشت . ولى اگر يكى از مردمان عادى شهر ، صبح كه از خانه ميخواست بيرون برود ، بيكى از اين شمايلهاى ناهنجار برميخورد تا از اظهارات ملمع فراش كه براى دريافت خدمتانهء ( قلق ) بيشتر مطلب را پيچوتاب ميداد ، چيزى اجمالا دستگيرش شود ، هزار مهرهء كور « 1 » نخ ميكرد . ولى فراش آن زمان
هامش
( 1 ) - مهرهء كور ، مهرهء بىسوراخ است . از مهرهء بىسوراخ هم نخ نميگذرد و مهرهء كور نخ كردن كنايه از افكارى است كه پايه و اساسى نداشته باشد . اين استعاره در مورد افكار خطيرى كه شخص خود را به خيال واهى گرفتار آن ميداند ، مثل مورد متن ، بيشتر موقع استعمال دارد . معهذا در مواردى كه با تصورات واهى اميد و چشمداشتى از كسى داشته باشند نيز به كار ميرود .