آزاد مطلوب بود ، بخصوص در فصل گرما ، اين حياط اكثر محل توقف شاه واقع ميگشت .
سرشب ، شاه در اين حياط فاصلهء بين بيرون و اندرون نشسته بود ، جمعى از درباريان هم شرفياب بودند ، شاه به عادت خود زودتر بقسمت حرمخانه رفت كه شام بخورد و راحت كند ولى درباريها كه خيال داشتند قدرى از شب را بتفريح بگذرانند ، با هم قرار گذاشتند بچادر پاشا خان امين الملك بروند . حاجى مبارك خواجهباشى كه واقعا وزيرتراش و كمتر كارى در دربار اتفاق ميافتاد كه بدون مداخلهء او بگذرد نيز با سايرين ، بچادر امين الملك رفت . براى وقتگذرانى تخته نرد و آسبازى به راه افتاد . يحيى خان پسر ميرزا نبى خان كه از مقربان درگاه بود با حاجى مبارك همبازى شد . كاكا قدرى نوشابه زياد خورده بود و در سر كم و زياد و پسوپيش بازى بر خلاف حق ميخواست حرف خود را بكرسى بنشاند . يحيى خان كه نه به قدر حاجى مبارك نوشابه خورده بود و نه به قدر او بتقرب خود اطمينان داشت و زورش از او كمتر و عقلش از او بيشتر بود ، محق بودن خود را با ملايمت بعرض آغاباشى رساند . كاكا از اين تهور يحيى خان از جا دررفت و كار را از درشتگوئى بفحاشى رساند . اگرچه يحيى خان متانت بخرج ميداد و دهنبدهن او نميگذاشت ، باوجود اين ، آتش خشم كاكا آنبآن بالا ميگرفت تا بالاخره قمهء خود را از كمر كشيد و به پيشانى يحيى خان فرود آورد . يحيى خان درغلطيد ، ولى كاكا همچنان حماسهخوانى خود را ادامه ميداد و ميگفت هركس به اين . . . نزديك شود و بخواهد او را بحكيم و دوا برساند ، بروز او مبتلا خواهد شد . پاشا خان دانست كه جز عرض بشاه هيچچيز جلو هتاكى اين سياه برزنگيرا « 1 » نميگيرد ، ناگزير برخاست و خود را بسراپرده رساند .
غلامحسين خان صديق السلطنه ميگويد من غلام بچه و در يكى از غلام گردشهاى پوشهاى سلطنتى خوابيده بودم ، يكوقت متوجه شدم كه يكى نوك پا بپايم مىزند ، سر برداشتم ديدم شاه است ، برخاستم ، خدمتكارى كه شمعدان در دست داشت ، شمعدانش را بدست من داد ، جلو شاه كشيده و بحياط تجيرى آمديم ، پشتسر ما همان خدمتكار صندلى شاه را آورد و گذاشت ، شاه نشست و من هم شمعدان را جلو شاه گذاشتم ، پاشا خان امين الملك نزديك آمد و مطلب را عرض كرد ، شاه به من امر كرد رفتم چند نفر و از جمله فراشباشى را بيدار كردم ، آمدند ، كمكم شمعدانهاى سر شب روشن و دربار بتماممعنى قائم گشت .
« اول امريكه شاه صادر نمود گرفتن حاجى مبارك و رساندن حكيم به يحيى خان بود سپس تحقيقات مقدماتيرا چه از پاشا خان و چه از سايرين تكميل كرده امر باحضار كاكا داد . حاجى مبارك را بحضور آوردند ، گرفتارى اثر نوشابه را از سرش برده بود ، همين كه وارد محوطه شد ، دويد و خود را بپاى شاه انداخت ، ما اسم ديگرى براى حاجى مبارك نميدانستيم ولى او پاهاى شاه را ميبوسيد و ميگفت « قربان من صديف توام ! مرا تصدق كن ! »
هامش
( 1 ) - من محلى كه باسم « برزنگ » باشد در جغرافيا نخوانده و نمىشناسم معهذا به كاكاهائى كه ميخواستند آنها را موهون كنند برزنگى ميگفتند . شايد اين لقب كاكاسياه از زنگى مشتق شده باشد و عوام زنگى را برزنگى كرده باشند .