يكى از اين آغاباشيها كه بامر شاه و تصويب امين السلطان از خالصجات تهران يكى دو ده تيول كرده بود ، وقتى با ميرزا رضاى صديق الدولهء مازندرانى رئيس خالصجات تهران سر پرداخت جنس خالصهء تيولى خود ، مناقشهاى پيدا كرد . صديق الدوله مرد صحيح العمل متدين دانشمندى بود كه به عمل خود متكى بود و بندى به اين قبيل اشخاص نميبست و ميخواست طبق فرمان تيولى با خواجهباشى رفتار كند و « بديوان بدهد « 1 » » تيولى او را عين جنس دريافت دارد و انبار غلهء مركزيرا كه براى نان شهر بود ، پر نمايد . خواجهباشى كه بتقرب خود در نزد شاه مغرور بود ، فكر ميكرد كه وزير خالصجات بايد از او ملاحظه كند و جنس باقى او را بخروارى ده پانزده قران تسعير نمايد يا لامحاله بحقوقبگيران حواله بدهد كه او بتواند با آنها همين معامله را مجرى دارد . البته چند دفعه صديق الدوله بملايمت به « آغاباشى » پيغام داد ولى ثمر نكرد ، بالاخره رئيس خالصجات بوسيلهء مأمورين خود ، غلهء انبار ده آغاباشيرا در ظرف يكشب بانبار دولتى نقل و خود را از مذاكره خلاص كرد . آغا - باشى كه هنوز هم مأيوس نبود و اميد داشت كه بوسائل ممكنه صديق الدوله را به پس دادن عين غله وادار كند ، روزى در باغ گلستان سر راه بر صديق الدوله گرفت . آنچه لطائف الحيل داشت به كار بست ، صديق الدوله با لهجهء مازندرانى متلكهاى معمولى خود مقاومت كرد .
بالاخره كاكا به آخر الدواء يعنى تشر و تهديد متوسل گشت و گفت « اينقدر بوزارت خود معتقد نباشيد ، من ميتوانم مثل شماها وزير بتراشم » صديق الدوله جواب گفت « اى پسر ترنجه باجى ! اگر تو در عمرت يكنفر وزير بتوانى بتراشى ، من هرروزى ميتوانم مثل تو يك بنده آزاد كنم ! تو كيستى كه مرا از قدرت خود ميترسانى ! » واقعا هم همينطور بود و بعد از واقعهء حاجى مبارك ، خواجهها هرقدر هم طرف توجه ميشدند در كارهاى دولتى جرأت مداخله نداشتند و جز بعضى ضعيف النفسهاى دربارى كسى سنگى در ترازوى آنها نمىگذاشت « 2 » .
حاجى مبارك
اما واقعهء حاجى مبارك كه من با يك واسطه ( آقاى موسى رئيس ) از غلامحسين خان صديق السلطنه ، زيندارباشى ناصر الدين شاه ، در اينجا ذكر ميكنم ، اينستكه شاه بعد از صدارت ميرزا آقا خان از تهران بقم ميرفت كه از آنجا از راه همدان بكردستان و از آنجا بتبريز برود . در منزل حوضسلطان ، دوم منزل تهران بقم ، اردو زده بود . سراپردههاى شاه در مسافرت داراى دو قسمت بود كه يكى مخصوص حرمخانه و ديگرى به بيرونى تخصيص داشت و بين اين دو قسمت حياطى از تجير ميساختند كه فاصلهء بين بيرون و اندرون باشد . اول شبها كه هواى
هامش
( 1 ) - در تيول لازم نبود كه جيره و مواجب صاحب تيول بقدرى باشد كه تمام نقد و جنس سال ده خالصه را فرابگيرد بلكه اكثر بخصوص از جنس باقى مياورد . مقدار اين باقى در فرمان تيول با عنوان « بديوان بدهد » يعنى دستى بديوان بپردازد معين ميگشت و اين باقى را اصطلاحا « بديوان بدهد » موسوم كرده بودند .
( 2 ) - سنگ در ترازوى كسى گذاشتن كنايه از وزن دادن بافعال و اقوال آنكس است كه بگفتهء او عمل كنند و او را مطاع و متبع بدانند .