داشت بعياشى عمر ميگذراند ، از باقى برادرها دو نفر رسيده و كارآمد آنها را كمك گرفت .
شيخ اسمعيل را كه از اين ببعد ميرزا اسمعيل خان شد ، با لقب امين الملك از طرف خود برياست خزانه گماشت و محمد قاسم خان برادر ديگرش را با لقب صاحبجمعى رئيس شترخانه و قاطرخانه كرد و گمرك را به معز الملك دائى خود داده ، كار آبدارخانه را به پسر آبدار - باشى سابق محول داشت . انبار غله را به سقاباشى پدرزنش سپرد و ضرابخانه را بحاجى محمد حسن مشهور بكمپانى ( جد مهدوىها ) واگذاشت . صندوقخانه را بامين السلطنه منسوب ديگرش داده ، در اينوقت براى اشتغال به كارهاى صدارتى ، بدون اينكه لقب صدراعظمى داشته باشد ، مهيا و آماده بود .
امين السلطان و دو پسر شاه
معلوم بود كه بين امين السلطان و ظل السلطان و نايب السلطنه به زودى بهم مىخورد و آب او با اين دو نفر بيك جوى نميرود « 1 » . ميرزا يوسف صدراعظم چون از هيچكس توقعى نداشت . و بآرزوهاى خود رسيده بود ، حاجتى بجلب قلوب رجال و اعيان نداشت . شايد برحسب قاعدهء استبدادى كه همهچيز متعلق بشاه و كسوكارش است ، پيش خود فكر ميكرد كه اگر اين حكومتها كه اختيار آنها را به پسرهاى شاه واگذاشته است درآمدى هم دارد ، نصيب پسرهاى شاه شود . از طرف ديگر دختر خود را هم بجلال الدوله ، پسر ظل السلطان ، داده و ميانهء او با نائب السلطنه نظر بهمپيمانى سابق بسيار گرم بود . ولى امين السلطان ، جوان و جوياى نام ، فكر ميكرد بايد كارى بكند كه رجال و شاهزادگان كشور را كه امروز دور علم پسرهاى شاه سينه ميزنند تا بحكومتهاى ولايات تحت ادارهء آنها مأمور شوند ، وابستهء خود نموده و به منع و اعطاى خويش آنها را به خود جلب نمايد . پس برهم خوردن ادارهء حكومتهاى دو پسر شاه ، نتيجهء ناگزير وزارت اعظم امين السلطان بود كه اگر موفق به اين كار ميشد ، ساير رجال دربارى هم حساب كار خود را مىكردند و همگى سر باطاعت او درمياوردند . گذشته از اين ، رجوع اين حكومتها به اشخاص ، هدايا و حق و حسابهائى هم داشت كه بدلقمهاى و صرفنظر كردن از آن آسان نبود .
ولى از كداميك از دو برادر بايد شروع كرد ؟ اول بقويتر حمله كند كه ضعيفتر خود - به خود محو شود ، يا اول بضعيفتر بپردازد و اين كار را مقدمه و سابقه براى قويتر قرار دهد ؟
ظل السلطان مركز حكومتهاى خود را در اصفهان قرار داده و مشير الملك وزيرش در حقيقت صدراعظم نصف كشور و در اين چند سال فارس و خوزستان و كرمانشاهان و كردستان و يزد و عراق و بروجرد و نهاوند و ملاير و تويسركان را بر اصفهان و گلپايگان و كمره و خونسار و
هامش
( 1 ) - گاهى اتفاق ميافتد كه دو نفر كه هريك آب عليحده دارند ، ناگزيرند از يك جوى آب ببرند و اين وضع بيشتر در آب بردن از رودخانه پيش ميايد . من كمتر ديدهام كه دو نفر كه از يك جوى آب مىبرند از همديگر راضى باشند و اكثر بين دو شريك شكرآب مىشود . بهمينجهت است كه بطور استعاره در مورد سوءتفاهم و مشاجرهء بين دو نفر ، جملهء « آب ايشان از يك جوى نميگذرد » كه كنايه از عدم سازگارى بين طرفين قضيه است ، موقع استعمال پيدا مىكند و در نظم و نثر فارسى نظائر بيشمار دارد .