تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
كه يكساعت به ظهر مانده حاضر شود ، تا نهار گرم در نهارگاه بشاه برسد . براى رساندن نهار ، راهوارترين مالها در اختيار من بود ، با اينكه كار من منحصر بنهاربردارى بود ، محض احتياط هميشه يك چالمهء پر از يخ با تنگ و جام همراه برميداشتم كه اگر شاه در بين راه سرش بزدن شكارى بند شده و از آبدارى خود دور افتاده باشد و من برسم ، آب حاضر داشته باشم . در يكى از منزلها نزديك ظهر نهار را از آشپزخانه گرفته به راه افتادم ، يك فرسخى كه راه پيمودم ، بفلات وسيع خشك بىآبى برخوردم . بوسط اين فلات كه رسيدم ، از دور سگى در كنار راه ديدم ، حيوان متوجه من شد ، با نهايت ناتوانى خود را بوسط راه كشيد ، در حالىكه از فرط تشنگى زبانش بيرون آمده و مثل اينكه ميداند من با خود آب دارم ، ناله و سروصدا را سرداد . من پيش خود فكر كردم خوب است اين حيوان را نجات بدهم ، جلو مال آبدارى را كشيده نزديك سگ توقفى كردم ، بلافاصله بفكر فرورفتم كه با تنك و جام آبخورى شاه بسگ آب بدهم ؟ ! هرگز ! عاطفه جلو اين فكر را گرفت . تنگ شاه كه با سگ تماسى ندارد ، جام را هم وقتى به منزل رسيدى و تطهير كردى ديگر نه شرعا و نه عقلا اثرى از دمخوردگى سگ در آن نخواهد ماند ، پس بايد اين حيوان را از مرگ نجات داد . ميخواستم از مال پياده شوم و تصميم خود را انجام دهم ، باز وسوسهء عقل مرا نگاهداشت . فلات طورى مسطح است كه از يكسر تا سر ديگر آن به خوبى ديده مىشود ، پسخانه هم كه از صبح شكسته و عبورومرور اهل اردو زياد است ، آبدارباشى هم رقيب و دشمن زياد دارد ، خيلى ممكن است يكى از اين فضول‌آقاسيها سر برسد و جام شاه را جلو سگ ببيند ، در اين صورت گذشته از عزل و طرد آبدارباشى ، كمترين مجازات من طناب دار خواهد بود نه نميشود ! بايد اين حيوان را تشنه سرداد و رفت . تازيانه را آرام بمال آشنا كردم كه راه بيفتم ولى در چشم سگ تشنه چيزى از استرحام ملامت‌آميز نسبت به خود ديدم كه تاب نياوردم . مجددا جلو مال را كشيدم ، آنچه فكر كردم نتوانستم تصور كنم كه در حين اجراى اين كار خير كسى سر نرسد بالاخره ، عاطفه بر عقل غلبه كرد ، پيش خود گفتم خلاف مروت است كه من با توانائى اين حيوان را بگذارم و بگذرم . گيرم شاه مرا طناب هم انداخت ، مرگ براى انسان يك بار بيش نيست و چه از اين بهتر كه در راه عمل خير باشد . فورا از مال آبدارى پائين پريده ، تنگ نقره را از بغل چالمهء پر از يخ بيرون آوردم و در جام ريختم و نزد سگ گذاشتم . حيوان بقدرى تشنه بود كه جام اول را تمام كرد ، مجددا جام را پر كردم تا خوب سيراب شد . مقدارى خاك در جام ريخته و جام را خشك كرده در لنگ پيچيده و كنار خورجين گذاشتم و سوار شدم . از قضا هيچكس هم سر نرسيد كه مرا در حال عمل ببيند و بعد از يكساعت به نهارگاه رسيدم . قابلمه‌هاى شاه را تحويل شاگردآبدارها دادم و جام را در كنار نهر آب خاك‌مال و لنگ را هم عليحده شسته و خشك كردم . شاه از راه رسيد ، من دم چادر دوسرى كه براى نهار زده بودند ، ايستاده بودم . شاه ( با اشاره به سمت من ) از آبدارباشى پرسيد اين كيست ؟ آبدارباشى عرض كرد : « محمد ابراهيم مستخدم آبدارخانه است » گفت : « مرد زرنگ زيركى به نظر ميآيد » از اين‌روز