من شاهشناس شدم و هر روز بر تقربم افزود بطوريكه به زودى تمام كارهاى آبدارخانه به من محول شد و بعد از آبدارباشى ، شاه مرا بجاى او برقرار كرد و هر روز بر منزلت من افزود . هر كارى به من رجوع ميكرد ، طورى به زودى و خوبى انجام ميگرفت كه وسيله براى رجوع كار ديگرى ميشد .
فداكارى اثر وضعى دارد كه بيشتر مربوط باندازهء ازخودگذشتگى عامل عمل است و موضوع چندان مداخلهاى در آن ندارد . در هرحال ، كار محمد ابراهيم قرهنوكر آبدار - خانه به جائى رسيد كه رياست آبدارخانه و صندوقخانه و شترخانه و قاطرخانه و انبار غلهء مركزى و ضرابخانه و ساختمانها و باغات و قنوات و وزارت گمرك و خزانه را رسما در ادارهء خود داشت و كمتر كارى در دستگاه دولت ميگذشت كه نظر او در آن مداخله نداشته باشد .
ميرزا على اصغر خان پسر دوم آقا محمد ابراهيم و در كارهاى دولتى پدرش دست و چشم و همهچيز او و بلقب امين الملكى هم ملقب گشته چنان كه ديديم در سفر 1300 ناصر الدين شاه بخراسان ، بعد از مردن پدر ، تمام مشاغل و لقب امين السلطان به او منتقل شده بود .
امين السلطان دوم بقدريكه پدرى مانند آقا محمد ابراهيم در فكر تحصيل پسرش ميتوانست باشد ، در كودكى و جوانهمردى ، تحصيلاتى البته نهچندان عميق كرده بود .
ولى در مقابل ، هوش و حافظه و زيركى بسزائى داشت كه هرچه ميديد و ميشنيد فراميگرفت و محفوظات خود را بسيار بموقع به كار ميانداخت . در ضمن كمكهائى كه به پدر ميكرد ، چنان به كار ماهر شده بود كه با يك نظر بهر عريضهء بدخطى نقطهء حساس آن را مييافت و با چند كلمه كه حاشيهء آن مينوشت ، از رد و قبول ، تكليف را به خوبى ميتوانست معين كند . بلندنظر و و باگذشت ، كريم و بزرگوار و گشادباز و در اين ذميمه بسيار بىپروا بود . اوقات خود را بين تفريح و كار تقسيم مينمود ، وقتى به كار مشغول ميشد ، ده پانزده الى بيست ساعت بدون هيچ وقفه و تنفس كار ميكرد و همين كه بخلوت ميرفت ، يك شبانهروز و گاهى زيادتر بتفريح وقت ميگذراند و همهچيز حتى اوامر شاهانه را هم پشت گوش ميانداخت . صورتا زيبا و بسيار خوشمحضر و مردمدار بود « 1 » . چون برادر بزرگتر از خودش كه امين حضرت لقب
هامش
( 1 ) - مرحوم آقا ميرزا رضا برادرم ميگفت ، روزى نزديك غروب با مرحوم ميرزا محمود وزير به منزل امين السلطان رفتيم ، از كالسكهاى كه دم در بود دانستيم كه آقاى وزير اعظم ميخواهد جائى برود ، معهذا وارد باغ شديم . امين السلطان كه تازه از اندرون بيرون آمده بود ، يكسر به سمت ما آمد ، از لباسش پيدا بود كه در يكى از سفارتخانهها بشام وعده دارد . بعد از مبادلهء احترام و تفقد از طرفين ، ميرزا محمود براى باز كردن راه عذرخواهى به جهت او ، گفت حج ما فوت شد حضرت اشرف مهمانيد و بايد تشريف ببريد ، بنابراين ما هم مرخص ميشويم . امين السلطان گفت خير « حج شما بدل بعمرهء مقبوله شده است ، من هفت هشت دقيقه وقت دارم ، با هم در باغ گردش ميكنيم ، اگر فرمايشى باشد مىشنوم و در انجامش حاضرم . » همينطور هم شد كار راجع به من بود ، ميرزا محمود با هفت هشت كلمه موضوع را توضيح داد و امين السلطان حكم لازم را كه قبلا نوشته و حاضر بود امضاء كرد سپس از همديگر جدا شديم . او بمهمانى روانه شد و ما بدنبال كار خود رفتيم .