تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
هفته بعيد مانده تا بعد از سيزده ، مورد استعمال داشت و بعد از آن در صندوق چوبى و سبد جگنى كه گوشهء صندوقخانهء همين اطاق و زير پلكان بام بود ، براى سال بعد محفوظ ميماند . ما خيلى علاقه داشتيم كه گذشته از روز عيد كه شاهمان بسلام مينشست ، در ساعت تحويل هم برسم دربار ناصر الدين شاه سلام داشته باشيم و شاه عيدى هم بدهد . گاهى ساعت تحويل از دو از شب گذشته تا صبح اتفاق ميافتاد ، و حضور تمام صاحبان مقامات ميسر نميگشت ولى در هرحال سلام منعقد بود منتهى فقط شاه و صدراعظم و سپهسالار حاضر بودند . تا هر وقت شب هم كه بود ، بايد بيدار بمانند كه رسم سلام ساعت تحويل متروك نشود . آنها كه نتوانسته بودند در ساعت تحويل عيدى بگيرند ، روز عيد در روز سلام عيد كه هميشه فرداى شب تحويل است ، عيدى ميگرفتند . در اين سلام روز عيد نقارهء ما كار ميكرد ولى توپ ما همان توپهاى سلام شاه حقيقى بود كه صداى آن ميآمد و ما پاى خودمان حساب ميكرديم . معهذا موقع جلوس شاه بر صندلى ، يك تير توپ بايد توپخانهء خودمان شليك كند . شيخ حسين پسر ملا عبد اللطيف هم عبا و عمامه كرده ، در اين‌روز شغل شاعر دربارى را انجام ميداد و خطبهء سلام را هم او ميخواند . پدرم تا يك ماه بعد از عيد ، در اطاق سمت مغرب اندرون وسط منزل داشت و شايد از اين بازى ما كه در حياط ديگر انجام ميشد ، بى خبر بود و اگر هم خبر داشت ، چيزى به روى ما نميآورد و اين تقليد و بازى بيگناه را كه جز نسبت بشاه تا حدى تمرين حرفهء پدرى هم بود ، بسكوت خود اجازه ميداد . مادرم از همه‌چيز ما باخبر بود و اگر گاهى پول ما كم‌بودى داشت ، به پسرهاى تاجور و صدارت‌مآب خود كمك هم ميكرد . ميرزا محمود وزير بمناسبت در خانه‌اش كه تقريبا روبروى در اندرون خانه ما بود ، اكثر كه ميخواست نزد پدرم بيايد ، از اين در ميآمد . صبح عيد كه بديدن پدرم آمده بود البته بساط آئين‌بندى شاه‌بازى ما را ديده بود . عصرى كه ما خدمت ايشان رسيديم ، پسرهاى كوچك او هم با ما بودند . ميرزا محمود پرسيد اين فانوس‌بندى بالاخانه و بام چه بساطى است ؟ ماها همه سر به زير افكنديم ، مرحوم فتحعلى مستوفى پسر مرحوم غلامعلى مستوفى كه در اين چند ماه اخير يكى بعد از ديگرى مرحوم شده‌اند ، چون از همه كوچكتر و گستاختر بود گفت : « آقا وزير ! اين دستگاه شاه‌بازى است » و شاه و صدراعظم و رجال را معرفى كرد . وزير پرسيد مخارج اين كار را كى متحمل است ؟ فتحعليخان گفت : « شاه و صدر اعظم ! آقا وزير ! شاه عيدى هم ميدهد ! ؟ » ميرزا محمود گفت « براى شماها بدپائى نيفتاده ؟ مالياتى نميدهيد سهل است ، دستى هم ميگيريد ! » مقدارى شاهى سفيد برسم معمول بين ماها قسمت كرد و به من و برادرم پول طلائى هم اضافه داد . همگى شاد و خندان بيرون آمديم زيرا مخارج اسب‌دوانى راه افتاده بود . روز جمعه بعد از سيزده ، روز اسب‌دوانى و ميدان اين اسب‌دوانى ، يك دورهء باغ بيرون بود . هريك از رجال ، خانه شاگرد يا بچه‌نوكر خانهء خود را براى دويدن مشق و بعنوان اسب بوزير لشكر صورت ميدادند . بچه‌نوكرهاى خانهء خود ما ، اسبهاى خاصه