بود . بالاى اين پردههاى نقاشى بچوببندى نزديك سقف ، چهلچراغهائى هم آويخته ميشد و تزيينات را كامل ميكرد . بعضى هم كاسه نباتى كه قطر دايرهء آن يكذرع يا بيشتر ميشد ، ساخته و از اطاق بازار بطور معلق ميآويختند .
حمامها را هم زينت ميكردند . رختكن حمام معمولا چهار صفه و اكثر چهار ستون داشت ، بين ستونها براى استحكام بنا تيرهائى كشيده بودند ، اين تيرها را با كاغذ الوان كه برشها و سنبوسههائى هم به آنها ميدادند مىپوشاندند ، روى اين تيرها تنگدرز شيشههاى قليان بلور كه كمكم از رسم افتاده و بيكاره شده بود ، مىچيدند و در فاصلهء هريك با ديگرى ، كاغذهاى الوان لوله كرده ميگذاشتند . در اين كوزهقليانهاى بلور كه گل بلورين سرخ برجستهاى هم در ميان داشت ، جوهر قرمز آبزده ميريختند .
دهنهء اين كوزههاى قليان بلور را مقدارى پنبه ميگذاشتند و روى پنبه چند دانهء گندم مىافشاندند . گندمها سبز ميشد و بدون اينكه متوجه باشند ، سبز و سفيد و سرخ رنگ ملى را ايجاد و تزيين سر صفهء حمام را كامل ميكردند . طاسهاى حمام سفيد و لاوكهاى چوبى كهنه نو ميشد . استاد حمام لنگهاى مستعمل خود را بيرون ريخته ، كسرى آن را از لنگهاى نو پر مينمود .
در هفتهء آخر سال دستههائى در شهر راه ميافتاد ، يكى از آنها آتشافروز بود . چهار پنج نفر دست و صورت و گردن خود را سياه كرده ، مقدارى خمير بسر گرفته ، روى آن پنبه و كهنهء آغشته بنفط گذاشته و آتش به آن ميزدند « 1 » و هريك يك مشعلى هم بدست داشتند و با ضرب تنبك و تصنيفخوانى عدهء ديگرى ، دوره افتاده از هر دكان شاهى صد دينارى ميگرفتند و ذكر آنها اين شعر بود :
آتشافروز حقيرم * سالى يكروز فقيرم
دستهء ديگرى هم باسم غولبيابانى بود كه يك مرد قدبلند درشتقوارهاى از پوست گوسفند سياه ، لباس چسبانى از سر تا بپاى خود ترتيب داده ، عدهاى تنبكزن و تصنيف خوان دور او را گرفته ، در دكانها شاهى صد دينارى دريافت ميداشتند . ذكر غول بيابان اين شعر بود :
من غول بيابانم * سرگشته و حيرانم
شخص ديگرى هم بود كه يك دورى حلبى كه وسط آن گودى داشت ، نوك چوب نازك بلندى كرده و با حركت دست كه به چوب ميداد ، دوريرا در محور خود در نوك چوب بچرخ مىانداخت و گاهى به قدر دو سه ذرع دوريرا به هوا انداخته ، باز در همان حال چرخ با چوب خود ميگرفت ، در حالىكه دورى از دور زدن خود نميافتاد . با اين شخص دورى گردان هم ، البته تصنيفخوان و تنبكزن بود . دكانها هم از دادن شاهى صد دينار مضايقه نمىكردند . حاجت بذكر نيست هريك از اين دستهها كه راه مىافتاد ، بچهء زيادى جلو
هامش
( 1 ) - البته غير از خمير گرفتن بسر تدبير ديگرى هم ميكردهاند تا حرارت آتش مغز آنها را پريشان نكند و الا خمير تنها جلو حرارت شعلهايرا كه گاهى يكچارك ارتفاع آن ميشد نميگرفت .
اجتماع بچهها هم بدور اين بساط براى تماشاى همين كار عجيب خارقالعاده بود .