تمام مجالس عروسى اعيانى حاضر ميشد و با بيانات بامزهء خود حضار را مشغول ميكرد و مخصوصا او را دنبال عروس ميآوردند كه صداى گاوى خود را از پشت پرده باعماق اطاقهاى اندرون خانهء عروس برساند و موجب تسريع حركت دادن عروس شود . مخصوصا در اين عروسى كه خانمهائيكه بايد همراه آقايان از خانهء داماد پى عروس آمده باشند ، از ديروز صبح در اين مجلس بوده و همرنگ جماعت شدهاند ، وجود شيخ شيپور و صداهاى گاوى او خيلى ضرور بود . ولى كجا اين صداها به گوش خانمها كه در آنروزها هم مثل هميشه كمتر منطق ميفهمند ، فروميرفت . بهر صورت يكى دو بار پيغام بردن كربلائى عبد اللّه ، كاكاى مستشار الملك ، باندرون كه شب گذشته است و حاجى آقا ( پدرم ) بواسطهء بقيهء نقاهت بايد زودتر استراحت كند و از اين مرغبات هم ضميمهء صداى شيخنا شده ، بالاخره عروس كه دوروورش را عدهاى خانمها گرفته و آينهء قدى پاى عقد را كربلائى عبد اللّه جلو ميكشيد ، از اندرون بيرون آمد . كربلائى عبد اللّه پهلوى كالسكهچى نشست و آينه را در پشت سر خود روبروى عروس جاى داد ، عروس و مادرم و خواهر بزرگم در يك كالسكه نشستند . دو سه كالسكه ديگر هم بود كه آنها را ساير خواهرها و برادرزادهها اشغال كردند . دستهء موزيك نظامى جلو افتاد ، لالهبدستها و فانوسكشها بفاصله مرتب شدند ، آقايانيكه عقب عروس آمده بودند ، پياده دنبال كالسكه افتادند ، موكب عروس حركت كرد ، از سر سهراهى خيابان برق و رى امروز تا كوچهء ميرزا محمود وزير و از آنجا تا كمركش كوچهء حمام كوچكه راه چندان دورى نبود كه آقايان محتاج بپاكش باشند .
سر كوچهء ميرزا محمود وزير ، براى آوردن داماد باستقبال عروس ، موكب توقفى كرد ، داماد هم كه در ضلع شرقى همين كوچه در خانهء آقا ميرزا جعفر بود ، فورا با ساقدوشهاى خود تا دم كالسكه آمد . البته اگر عروسى خانوادگى نبود ، در سر دو قدم جلوتر و عقبتر از طرف بيمزههاى اقوام طرفين نمايشاتى داده ميشد ، ولى اينجا بدون هيچ سروصدا رسم به عمل آمد . كالسكهء عروس را باوجود تنگى كوچه تا دم در حياط تازه ساز آورده و عروس به خانه وارد شد .
اين حياط هم بسعى اصغر آب پاشيده و بديوارهاى حياط لامپهاى نفطى با طبق آينهاى كه در پشت داشت ، كوبيده شده و روشن بود . البته كربلائى عبد اللّه آينهء خود را تا حجله كه اطاق بزرگ عمارت تازهساز بود كشيد و در اين اطاق هم آينه را جائى گذاشتند كه عروس و داماد كه هيچ همديگر را نديده بودند ، بهتر بتوانند همديگر را ببينند . عروس را نشاندند ، در اين ضمن داماد هم باطاق روى آبانبار كه جنب حجلهء عروس بود آمد .
كمى فاصله ، پدرم با لباس مخفف خانگى خود از در وارد شد . خانمها كه همه دخترها و نوهها و برادرزادگانش بودند تواضع كردند . خواهر بزرگم باطاق مجاور رفت ، داماد را بحجله آورد ، پدرم دست عروس را گرفته در دست داماد گذاشت و امر كرد همگى نشستند . آفتابهلگن آوردند پاهاى عروس و داماد را شستند و آب آن را بگوشه هاى خانه افشاندند . پدرم دعائى خوانده براى عروس و داماد خير و بركت از خدا
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٣٤٩