آمدهاند . من براى تماشا بحياط آمدم ، از شنيدن صداى نكرهاى كه فرياد ميزد « آى عمه گرگهها ! آى عجوزها ! زود باشيد ! » خيلى تعجب كرده با عجلهء تمام خود را به بيرون پرده دم در اندرون رساندم كه بدانم اين كيست كه جرأت كرده در مجلس به اين محترمى اين سروصداى ناهنجار را درمىآورد و بخانمهاى محترم « عمه گرگه » خطاب مىكند ؟ همين كه پرده را بلند كردم ، از ديدن آخوند جوان گردنكلفتى كه در حضور برادرها و برادرزادههاى بزرگتر از من ، اين دادوقال را راه انداخته و آنها هم او را به اين كار تشويق ميكنند ، خيلى مندك شدم . اين آخوند گردنكلفت شيخ شيپور بود .
شيخ حسين كه خودش و سايرين اسم يا لقب شيپور « 1 » را روى او گذاشته بودند ، در
هامش
( 1 ) - شيخ شيپور در سال 1295 شمسى مرحوم شد ، در اينوقت شايد زيادتر از پنجاه سال داشت . پدرش از خدام آستانهء حضرت عبد العظيم بود و ميخواست پسرش جزو قرّاء آستانه بشود .
او را نزد اهل فن بشاگردى فرستاد ، شيخ حسين تجويد و ترتيل را به خوبى آموخت ولى چون بقول خود جسما بيعار و لوده بوده ، مشغول كارهاى لازمهء لودگى شد . نبود مجلس عروسى كه شيخنا در آن حاضر نباشد ، اهل طمع و توقع هم نبود ، هرچه به او ميرسيد قانع و شاكر ميشد و در شناسائى اشخاص دست عجيبى داشت . روزى من به حضرت عبد العظيم رفته بودم ، سر مقبرهء خانوادگى با مرحوم ميرزا محمود وزير و چند نفر ديگر نشسته بوديم ، روز ، روز زيارتى بود اقلا هر دقيقهاى دو سه نفر از جلو مقبره براى رفتن به زيارت و برگشتن از حرم ميگذشتند . شيخ از راه رسيد و بعد از تعارفات معموله ، در ايوان مقبره نشست ، هركس ميگذشت با صداى بلند اسمورسم او را با مسخرگى ميبرد و معرفى ميكرد . شايد در يكساعتى كه آنجا نشسته بود ، دويست نفر را بقول خودش « پرزانته ( 1 ) » كرد . بسيار موقعشناس بود ، شوخيهايش نسبت بهيچكس زننده نبود ، از اغنياء براى فقرا گدائى ميكرد و در هيچ خانهاى براى او حاجب و مانعى نبود . وقتى تازه راهآهن حضرت عبد العظيم راه افتاده بود ، شيخنا بىبليت سوار ترن شد ، مميز از او پول كرايه و جريمه مطالبه كرد ولى نتوانست از او بگيرد و كار به شهر و رئيس كل راهآهن مسيو دنى ( 2 ) بلژيكى رسيد . شيخ را حبس كردند شيخ بقدرى با تنهء سنگين خود بدر محبس زد كه نزديك بود در را بشكند ، بالاخره مستاصل شدند از حبس بيرونش آوردند ، مسيو دنى او را احضار و بعد از لودگيهائى كه شيخ كرد ، رئيس كل نه فقط براى اين سفر بلكه براى هميشه او را از پرداخت كرايه معاف كرد . بعنوان ديدن امين السلطان بدربار هم ميرفت حتى در مسافرتهاى شاهانه جزو حاشيهء صدراعظم ملتزم ركاب بود . با وصف تمام اين لودگيها بسيار مقدس و مبرا از هر آلايشى بود . در مجالس ختم سى پارهاى كه به دستش ميدادند با صداى بلند و با تجويد و ترتيل ميخواند و واقعا خوب قران ميخواند . آواز هم داشت ، به مكه هم رفت و حاجى شيخ شيپور شد . با امير حاج و امير مدينه و شريف مكه هم داستانهائى دارد كه نظير داستان او با ادارهء راهآهن و نقل آن يا وجود بامزگى ، موجب تطويل است . لودهء مقدس گويا با او شروع و به او ختم شده باشد . اذان گفتنش ولو در مجالس عروسى و نماز اول وقتش هيچوقت ترك نميشد ، هميشه دم را غنيمت ميشمرد و با هر طبقه كه پيش ميآمد خوش بود . سينهاش قبرستان اخبار بود ، از هيچكس غيبت نميكرد و حنجرهاش بقدرى قوى بود كه وقتى بقول خودش « بيات گاو » مى - خواند ، از صداى پيانو هم سبق ميبرد . خيلىها خواستند از او تقليد كنند ولى شيخ شيپور نشدند زيرا صدق و صفا و بىاعتنائى بماديات كه در او بود ، منحصر به خودش بود . رحمت اللّه عليه
( 1 ) -Presenter( 2 ) -Denis