وجوداين توقف عروس نزديك پل رودخانه زيادتر از اندازه معمول و معلوم شد كه اين توقف براى آنست كه خواهرزادههاى داماد ( من و برادرم ) كه از خود ملكى دارند ، پاانداز نكردهاند . گشتند ، ما را پيدا كردند ، ما هم اسامى مزارعى كه پدرم بما بخشيده بود ، بر زبان آورده پاانداز كرديم تا عروس به خانه وارد شد .
در اينوقت ، در عروسى دهات هم ، خيلى از مراسم قديم متروك شده معهذا بعضى رسمهاى آنكه باقى و معمول بود ، براى شهريها غريب به نظر ميآمد . از جمله آرد ماليدن به صورت جوانهاى نزديك بخانوادهء عروس بود كه جوانهاى خانوادهء داماد هرجا يكى از اينها را گير ميآوردند ، آرد به صورت او ماليده و همگى مىخنديدند . وقتى داماد از حمام بيرون مىآمد ، تا رسيدن به خانه ، همهكس اجازه داشت خود را به او نزديك كرده كلاه او را بربايد و كسى كه كلاه نصيبش مىشد ، تا انعام نسبتا سنگينى از پدر داماد نميگرفت ، ميتوانست كلاه را نداده داماد را سر برهنه بگزارد . بنابراين خود داماد و ساقدوش و سلدوش خيلى مواظب كلاه بودند .
پيش از اينها رسم بوده است كه به مجرد ورود عروس به خانه و دستبدست دادن عروس كه بوسيلهء پدر داماد به عمل ميآمد ، بايد حجله را خلوت كرده و عروس و داماد را به حال خود بگذارند و داماد هم بايد هرچه زودتر كفايت خود را ظاهر كرده ، بيرون بيايد و شاهكار خود را بساقدوش و سلدوش كه بيرون در منتظر او بودند ، اعلام كند و آنها هم هم بوسيلهء شليك تفنك ، باكفايتى رفيق خود را بعموم اعلام نمايند . واى بوقتىكه اين اعلام عمومى تأخير ميشد يا اصلا صداى تفنگ بلند نميگشت .
ميگويند آشتيانى در شب عروسى پسرش شيرينپلو كه باصطلاح محلى زردهپلوش ميخواندند ، تهيه ديده بود . داماد به خوردن زردهپلو حريص ولى ساقدوش و سلدوش نظر بعملياتيكه بعد بايد صورت بگيرد او را مانع شدند . پسرك بقدرى از اين ممانعت ملول شده بود كه وقتى عروس را آوردند و ساقدوش به او گفت برخيز بحجله برو ، بلهجهء محلى كه من از نوشتن عين و ترجمه آن خوددارى ميكنم گفته بود من ؟ من ؟ هرگز نميروم « هركس زردهپلوس بخورده بسه » ( . . . هركس زردهپلو را خورده است برود . . . )
مراجعت
ده روزى از عروسى گذشته بود ، شبى در حدود نصف شب صداى زنگ كاروان ، ورود قاطرهاى پدرم را اعلام داشت . همان شبانه معلوم گشت در تهران عروسى برادرم آقا ميرزا رضا راه افتاده و به اين جهت قاطرها براى بردن ما آمدهاند . پس فردا از نايه حركت كرديم و يك شب در ساليان منزل شكسته بقم آمديم ، در قم هم بيش از يكشب درنگ نكرده وعدهگيران دوستان و آشنايان را عذر خواسته راه افتاديم . من و برادرم هر دو بچشمدرد مبتلا و شب قبل تا صبح نخوابيده بوديم . دميكه ميخواستيم بكجاوه بنشينيم ، پيرزن سرايدار خانه معالجهاى دستور داد . چهار زرده تخممرغ را گرم كردند و به روى چشمهاى ما انداختند و بستند . اين معالجه بقدرى نافع بود كه من تا صبح در كجاوه خوابيدم . فردا شب و