ميرزا حبيب اللّه سالى چهل پنجاه خروار گندمى كه از ملكش ميرسيد ، در آسياى خود آرد كرده ، نان صادر و وارد خانه را راه ميانداخت و از نگاهدارى گاو و گوسفند ، روغن و لبنيات طرف احتياج را تدارك ميكرد و با پانصد تومان مواجبى كه داشت ، پوشاك خانواده و ساير مخارج نقدى خود را راه ميبرد و زندگانى وسيع آبرومندى براى خود آماده كرده بود . خانهء او مهمانخانهء غريب و بومى بود ، كمتر اتفاق ميافتاد كسى از آن حدود بگذرد و سرى بسناوند نزند . گذشته از شناسائى آب و زمين و تقويم درآمد املاك و محساسبه كه در آنها بسيار زبردست بود ، معلومات خصوصى هم از قبيل دعاى مار و عقرب گزيده و پرپى سگ هار گزيده و دعانويسى داشت كه از ده پانزده فرسخ حولوحوش براى علاج نزد او ميآمدند و در مهمانخانه او راحت ميكردند و دعا ميگرفتند . اجمالا اين مرد مقدس و باتقوى در اين ده ، هم از حيث ماده و هم از حيث معنى ، براى مردم حولوحوش ملجائى شده و خانهء او مركز آيندوروند همهگونه و هر صنف مردم بود . گاهى هم كه خودش بتهران ميرفت ، مهمانخانهء او برقرار و خانمش كه از هر حيث برازندگى داشت ، كارها را اداره ميكرد و مهمانخانه را دائر نگاه ميداشت .
در اينوقت عمو با يك پسرش ، ميرزا خليل اللّه ، بتهران رفته و ما ببازديد باقى پسر عموها بسناوند ميرفتيم ، راه بيش از يك فرسخ نبود يكساعت بغروب مانده وارد خانهء عمو شديم و از ديدن حوضهاى آبنما با آب جارى و عماراتى كه كاملا به سليقهء شهرى ساخته شده و مدتى بود از آنها دور بوديم ، چشمى چرب كرديم . « 1 » ميرزا غلامحسين و ميرزا عبد اللّه و ميرزا عبد الحسين و از همه كوچكتر كه تقريبا همسن ما بود ، ميرزا محمد على و بخصوص خانم عمو از ما پذيرائى كردند . عمو دختر زيبائى هم بسن ماها داشت كه چشمش آنروزها درد ميكرد . ما بعد از قدرى گردش در باغات و عمارات با پسرعموها و صرف شام در روى تخت چوبى بسيار بزرگى كه روى حوض اندرون زده بودند ، خوابيديم . فردا را هم تا عصر آنجا بوديم ، عصرى همان دو نفر نوكر با همان دو اسب آمدند و ما را به سمت نايه بردند . نوكرى كه مرا جلو اسب خود نشانده بود . اسمش اسفنديار و اهل انجدان و بمناسبت آخوند وارد خدمت شده و شخص لودهاى بود . در مراجعت براى سرگرمى ما خيلى شمرى ميخواند و فريادهاى او مرا عذاب ميداد تا بالاخره من بآقا غلامحسين متوسل شدم ، او را از اين رفتار بازداشت .
عروسى اعيانى دهات
بالاخره موقع كارى كه قسمت مهم اين مسافرت براى آن بود رسيد و بساط عروسى دائى مرتضى قليخان پهن گشت . عروس ، مرضيه خانم دختر محمد حسين بيگ پسر نايب كاظم خان سابق الذكر بود كه پدر عروس پسرعموى جدم ميشد . اين محمد حسين بيگ يكى از اشخاص فهميده و عاقل
هامش
( 1 ) - چشم چرب كردن كنايه از حظ نظر است و بيشتر مورد استعمالش مانند مورد متن در وقتى است كه مدتى از منظرههاى زيبا محروم باشند . اين كنايه در مورد تماشاى زن صاحب جمال هم استعمال دارد .