تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
و ضربگير و رقاص ، طبال با طبل بزرگ و سرناچى هم داشتند تا براى موقع حمام رفتن داماد و آوردن عروس هم باصطلاح محلى « سازنده » داشته باشند . اين سازنده‌ها بازى هم درميآوردند . يكى از بازيهاى آنها اين بود كه مردى روى شكم خود با دوده ، چشم و ابرو و دماغ و دهن ميكشيد ، غربالى را ، وارونه بسر گذاشته روى آن پارچهء مشكى ميانداخت و اطراف آن را جمع كرده زير سينه ميبست و اين كلاه بزرگى ميشد . يك چوب ميان دو آستين قباى كمرچين خود كرده و اين قبا را از پائين شالبند خود بكمر بسته و محاذى زانو شالى بدور آن پيچيده و با اين مقدمات يك آدم قد كوتاه صورت درشت كمر باريك كله گندهء گردن‌كلفتى كه گردن او بپهناى صورت پت‌وپهنش بوده كلاه سه چاركى عظيمى بر سر داشت ، از خود ميساخت و با اين هيئت با دستهاى شق‌ورق تانشو وارد مجلس ميگشت و ميرقصيد . در ضمن رقص با آهنگ موسيقى پوست شكم خود را جلو و عقب ميبرد و باينوسيله اشكال غريب به صورت آدمك ميداد كه خيلى مضحك بود . گاهگاه جفتك ميانداخت و همچو به نظر ميرسيد كه پاهاى اين نيمه‌آدم به پشت گردنش مىخورد . بازى ديگرى هم درميآوردند ، اين بازى دكان بقالى بود ، شخصى بدكان بقالى مراجعه كرده هرچه از او ميخواست ، بقال يكنواخت جواب ميداد « غير از اين هرچه بخواهيد دارم » تا بالاخره از دكان ديگر يك تغار ماست خريد و حمالى صدا زد . حمال ابتدا ميخواست تغار ماست را با طناب بسته ، روى پشتش گذاشته ببرد . صاحب‌كار ديد تمام ماستها ميريزد ، به او حالى كرد . اين‌بار حمال بفكر اين افتاد كه تغار را زير بغلش بگذارد . باز هم صاحب‌كار كه ديد ماستهايش را خواهد ريخت منعش كرد . بالاخره حمال دراز كشيد و تغار را روى شكم خود گذاشته بصاحب‌كار گفت حالا يك حمال گردن‌كلفت صدا كن مرا با اين تغار ماست به خانه برساند من در ميان كارمندان ادارات حتى مديران كل هم ، خيلى بنظير اين بقال و حمال برخورده‌ام كه اين بازى مطرب دهاتى را بنظرم آورده است . « 1 » خانهء عروس و داماد هريك در يك سمت رودخانه واقع بوده و با هم چندان فاصله‌اى نداشت . عروس را پياده آوردند ، مطربها يا بقول محلىها ، سازنده‌ها با دهل و طبل گنده و سرناى خود با مشعل و لاله جلو عروس افتاده بودند . قوم و خويشهاى نزديكتر بداماد مانند پدر و دائيها ، بفاصله جلو عروس ميرفتند و بهترين باغات و اراضى خود را لفظا « پاانداز » ميكردند . البته اين جز تعارف چيزى نبود ولى رسم بود . اين تشريفات هم به عمل آمد و با
هامش
( 1 ) - يكى از رؤساى عدليه آذربايجان براى كارهائى كه در مدت رياست خود عقب انداخته بود ، بوزارتخانه پيشنهاد كرد كه هيئتى از ابتدائى و استيناف از مركز مامور شوند تا كارهاى عقب ماندهء زمان رياست ايشان را تمام كنند . پهلوى مرحوم كه در همين وقت مسافرتى بآذربايجان كرده بود ، متوجه اوضاع شده امر داد در عدليهء اردبيل را بستند . در اينوقت من در اصفهان بودم ، مرا از آنجا مامور رياست عدليهء آذربايجان كردند ، من نقشهء پنج ماهه‌اى كشيده و در عرض اين مدت تمام كارهاى عقب‌مانده را تمام كردم و بعد از يكسال كه بتهران براى مدير كلى ثبت احضار شدم فاصلهء بين تاريخ تسليم عرضحال تا روز محاكمه بده روز تنزل كرده بود و در يك محاكمهء جنائى فاصلهء بين وقوع جرم تا صدور حكم از 21 روز بيشتر نبود .