تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
تفريح مسافرت و تماشاى دستگاه سلطنتى امام رضا كه پيرزنها از آن حكاياتى براى ما گفته بودند محرم ميشديم ، بايد شب و روز با آخوند مجاور باشيم و اين ديگر چيزى نبود كه بتوانيم بر خود هموار كنيم . آنچه با سياستهاى بچگانهء خود از پير استاد داشتيم به كار بستيم ، ثمرى نكرد . ما هم دست بدعا برداشته گفتيم حالا كه شما ما را نميخواهيد ببريد ، انشاء اللّه رفتن خودتان هم موقوف شود . تمام لوازم مسافرت مهيا شده بود كه يك مرتبه ديديم ورق برگشت . معلوم شد پدرم در آخر كار شايد بمراعات دورى ما از مادر يا جهت ديگرى قول خود را پس گرفته و مشهد رفتن مادرم موقوف شده و ما بىاندازه از شنيدن اين خبر كيف كرديم .

سفر نايه

سال ديگر اواخر بهار مادرم اجازه تحصيل كرد كه براى ديدار اقوام خود سفرى به نايه برود و ضمنا در عروسى مرتضى قليخان دائى شركت نمايد . شايد بمناسبت دعاى مستجاب ما در سال قبل بود كه تصميم گرفته شد ما را هم با آخوند همراه ببرند . تداركات حاضر سفر سال قبل كاملا به درد خورد . قاطرهاى پدرم و چند سر اسب از طويله براى خان دائى كه حكما بايد همراه باشد و نوكر و حاشيه ، باروبنهء ما را به حضرت عبد العظيم و از آنجا بحسن‌آباد برد . در اين منزل كدخداى حاجىآباد فشافويه ملكى پدرم با زنش مقدارى نان لواش و ماست و پنير و خرد و ريز و كاه و جو آورده بود . از جمله خوراكيهاى دهاتى ، چيزى بود كه زن كدخدا به آن سرماست ميگفت . بسيار خوش‌طعم و نان‌خورش بسيار خوبى بود كه من آن روز نان‌خورش ناهارم را منحصر به همين خوراكى كردم . زن كدخدا از قول شوهرش راجع‌به بيكارگى مقنىها و عدم پيشرفت كار قنات ، صحبتهائى ميكرد كه از دائرهء اطلاعات ما خارج و تصميم در آن هم از عهدهء ما برنميآمد . من اين زن كدخدا را ميشناختم زيرا وقتى پدرم ميخواست اين ده را بخرد ، چنان كه سابقا هم نوشته‌ام ، به اين ده رفته بودم . اجمالا زن پرچانه‌اى بود كه دستورات شوهر خود را راجع‌به بث الشكواى كار قنات ، خوب ميتوانست عملى كند . فردا بعلىآباد كه تازه كاروانسراى آن را ميرزا على اصغر خان امين السلطان ساخته بود ، رفتيم و روز سوم بقم وارد شديم . در خانهء حاجى سيد تقى چراغچى حرم حضرت معصومه كه نوسازتر و شيكتر و نزديكترين خانه بحرم بود ، فرود آمديم و عصرى در حمام جنب همين خانه استحمام كرده بحرم مشرف شديم . خانم محمد تقى بيگ ارباب و خود او و پسرهايش بديدار ما آمدند . آخوند و مرتضى - قليخان از مردها و مادرم از زن ارباب و عروسهايش پذيرائى كردند . سيد هاشم داماد حبيب اللّه بيگ ، دائى مادر مادرم هم كه در قم منزل داشت ، بديدار ما آمده دعوتهائى بنهار كردند . حاجى سيد حسين متولىباشى از آمدن ما خبر شد ، ميوه و سوهان قم و شيرينى فرستاد ، ما هم با خان دائى و آخوند روزى بديدار ايشان رفتيم . دستگاه و طرز زندگى و حتى رويه و رفتار متوليباشى هيچ از اعيان درجه اول تهران كم نداشت ، چهار