پنج روزى در قم مانديم و از آنجا يكسر به قصد نايه بار بستيم . راه نه فرسخ بود ، يكى دو ساعت در اللّه قلى بيگ بواسطهء گم شدن قاطر يخدان توقف كرديم تا قاطر با بار پيدا و ضميمهء قافله و بعد از ظهر وارد نايه شديم .
نايه تيول پدرم بود . رعيتها و جوانهاى بيگزادهها پياده و سوار تا بالاى گدوك و بعضى تا حسنآباد كه آن هم تيول پدرم و در دو فرسخى نايه واقع بود ، استقبال كردند و چند تا گوسفند هم قربانى نمودند و ما به منزل جدم وارد شديم . بالاخانهء حاجى محمد ولى بيگ دائى مادرم كه وصل بخانهء جدم بود ، بيرونى ما شد . آخوند و خان دائى در اين اطاق و نوكرها در اطاق روبرو كه مهتابى بين آنها فاصله بود ، منزل كردند . از فردا صبح درس ما در ساعات مقرر ولى البته با تخفيفى در برنامه شروع شد .
زنهاى ريشسفيدها از ميوه و لبنيات و عسل خود هر روز براى مادرم هديههائى ميآوردند . مادرم هم از چيت و چهلوار و شلّه و قدك و قلمكار و دستمالهاى كلاغى ابريشمى و گوشواره و دستبند نقره و از اين قبيل خردهريزهائيكه براى همين كار از تهران آورده بود ، به آنها خلعت و يادبود ميداد .
از حاضرين كسى نميگفت از چه تاريخ اين ده به تيول پدرم درآمده است . بنابراين من از تاريخ اين تيول بىاطلاع بودم . ميدانيم پدرم مستوفى عراق هم بود و البته حاكم جرأت تجاوز بده تيولى مستوفى نداشت . بواسطهء طول مدت اين تيول و كوتاه بودن قلم و قدم حاكم و فراشباشى و حولوحوش حكومت ، اين ده بسيار آباد شده بود . پدرم هم از اهالى توقعى نداشت و به همان يكصد تومانى كه اين ده به تيول او مقرر شده بود ، قناعت ميكرد . فقط سالى پانزده تومان علاوه ميپرداختند كه آن هم مواجب كدخداى ده بود . تمام اهالى اين ده حاجى بودند ، هركس ميمرد پسرهاى او همان سال حاجى ميشدند بطوريكه غيرحاجى فقط اشخاصى بودند كه پدرشان هنوز زنده بود .
اين ده در ميان دره واقع و هفت قنات و رودخانهاى هم داشت كه قنوات و باغات و اراضى مزروع طرفين رودخانه واقع شده و از بالاى گدوك كه نظر ميانداختى ، مثل جنگل به نظر ميآمد . قطعات زمين مزروع را كه دورهء آن بدرختهاى كهن گردو و گلابى و بادام و سيب و زردآلو مزين شده بود ، زير زراعت شتوى و صيفى كشيده بودند . خيار آنجا در كل بلوك جهرود معروف بود . هواى آن خنك و ملايم و بىباد ، ميوههاى سردرختى آن همه پيوندى و به حد كمال بود . كوههاى اطراف آن پرعلف و اهالى گاو و گوسفند زياد نگاه ميداشتند . ميوههاى خشك و تر و لبنيات خود را در قم ميفروختند و زندگانى مرفهى داشتند .
اين ده صد خانوار و قريب پانصد ششصد نفر سكنه داشت .
اهالى اين ده دو طبقه بودند يكى بيگزادگان كه طايفهء مادرى ما و تقريبا يك ثلث اين ده متعلق به آنها بود و ديگرى رعيت كه هريك بيشوكم آب و ملكى داشته و خود در ملك خود زراعت ميكردند . اين ده هفت نفر سرباز از رعيت و دو نفر افسر از بيگزادهها كه يكى سلطان و ديگرى نائب بود ، نوكر بديوان مىداد . سلطان و نائب اين ده تمام
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٣٣٦