بحدود روم كرده است .
شايد همراه كردن كلهگندهها ، بخصوص متحدين با جيش اسامه ، به اين نظر بوده است كه پيغمبر ميدانسته كه به همين زودى دار دنيا را بدرود خواهد فرمود و اگر متحدين در مدينه نباشند ، تبانى قبلى آنها در تصرف رياست و غصب خلافت عقيم خواهد ماند . ولى چون بلافاصله پيغمبر ببستر بيمارى افتاد ، متحدين بناى تعلل را گذاشتند . چند بار پيغمبر با حال ناتوان به مسجد آمد و تأكيد و حتى در دفعهء آخر متخلفين را ملعون خوانده و نفرين هم كرد .
باوجوداين ، آقايان روسفتى كرده نرفتند و جيش اسامه را در بيرون مدينه در حال انتظار گذاشتند تا پيغمبر از دنيا رفت . بعد از آنكه كار خود را راجع بخلافت صورت دادند ، جيش اسامه را با همان اشخاصى كه پيغمبر تعيين كرده بود ، روانه نمودند . حتى ابو بكر ( البته بدستور عمر ) شيادى و ظاهرسازى را به آنجا رساند كه از اسامه ، امير جيش ، براى تخلف خود و عمر اجازه هم تحصيل كرده و ميگفت اگر امير اجازه ندهد ، حاضر است خود و عمر هم مثل افراد ديگر همراه باشند ! ! كه آقايان اينقدر اوامر پيغمبر را واجب الاجرا ميدانستند ؟ !
عمر كار شيادى را از اينها هم بالاتر برده ، وقتى خبر رحلت پيغمبر در مدينه شايع شد ، شمشير خود را بدست گرفته ، دوره افتاد و بهركس كه از اين واقعه صحبتى ميداشت حمله نموده با پرخاش ميگفت « محمد نمرده است و نميميرد ! » و محتاج به اين بود كه ابو بكر برسد و آيهء
« أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ »
« 1 » را براى متقاعد كردن او به صحت اين شايعه شاهد بياورد تا آقاى بزرگوار شمشير خود را غلاف كرده ، از اين ظاهرسازى كه هر آدم عامى و عرب بدوى را بخنده ميآورد ، دست بكشد ؟ ! از همه بامزهتر لقب امير المومنين است كه اين مرد منافق براى خود اختيار كرده است .
آنكه او را بر على مرتضى خوانى امير * كافرم گر ميتواند كفش قنبر داشتن
مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد * حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن « 2 »
بعضيها كه ميخواستند خود را تربيت شده و عالم بوضعيت زمان و سياست جلوه دهند البته از طعن و لعنى كه شيعهها علنا بر خلفاى غاصب روا ميداشتند دلگران بوده و تظاهرهاى دههء اول و دوم ماه ربيع الاول را خلاف مصلحت وانمود ميكردند . ولى اكثريت شيعيان ميگفتند « شترسوارى دلّادلّا برنميدارد « 3 » » ما شيعه هستيم و لازمهء مذهب ما تبراى از دشمنان خاندان رسالت است و اگر عمر با اينهمه سوابق دشمن آنها نبوده مستحق لعن و نفرين نيست ، پس لعن و طعن براى كيست ؟ پس اينهمه احاديث صحيح كه مسلما گفتهء بزرگان دين و در كتب شيعه بخصوص چهار كتاب كافى و تهذيب و استبصار و من لا يحضره الفقيه مندرج و
هامش
( 1 ) - سورهء آل عمران آيهء 144
( 2 ) - مخصوصا به اين دو شعر سنائى غزنوى تمثل جستم تا خلاف حرفى را كه آقايان متجددين اشاعه داده و ميگويند « لعن و طعن خلفاى دروغين از زمان صفويه ببعد وارد تشيع شده است » ، ثابت كنم زيرا سنائى در هزار سال قبل امير المؤمنين عمر را منكر بوده او را لايق كفشبردارى قنبر غلام على نميدانسته و ابو بكر غاصب فدك را مسلمان بشمار نمىآورده است .
( 3 ) - دولا شدن در روى شتر براى مخفى داشتن خود بيفايده است ، نظير توپ دركردن بيصدا .