اين ترويج بيدينى بمدارس هم رسيد . ديگر كسى كارى به نماز خواندن بچهها نداشت حتى درس شرعيات را بچهها ياد نميگرفتند و آخونديكه متصدى اينقسمت از آموزگارى بود ، بيهوده عمر خود و بچهها را تلف ميكرد . زيرا رؤساى مدرسه بازپرسى از اينقسمت نكرده ، آخوند بدبخت هم نمرههاى ديمى « 1 » به بچهها ميداد ، اين بچهها كه مردان امروزه هستند ، همه شاهد صدق اين گفته ميباشند كه هزار يك آنها از تعليمات شرعى ناقص مدرسهاى كه جزو درس رسمى آنها بوده است ، چيزى نميدانند تا چه رسد كه بتكميل آن پرداخته باشند .
اين رويهء مشروطهچيها كه با مشروطه طبعا روى كار آمده بودند ، مردم را به دو قسمت كرد و متدينين واقعى را از مشروطه و تجددگريزان نمود . متدينين ، مشروطهچيها را هرقدر هم در خفا نماز با خضوع ميخواندند ، بيدين و مشروطهچىها متدينين را ميكرب ميخواندند . حالا چقدر ضديت بين اين دو طبقه ، به پيشرفتهاى سياسى اين كشور خسارت وارد آورد ، بماند . بزرگترين كارى كه صورت داد ، ايمان واقعى را از مردم سلب كرده ، مردم عوام هم كه خود را جزو دستهء متدين ميدانستند ، روح ايمان را بواسطهء نداشتن مجالس و محافل مذهبى كه در دورهء مشروطه ، خيلى كم و در بيست سال ديكتاتورى بالمره موقوف شد ، از دست داده و همه مادى صرف شدهاند و هيچيك ادب اجتماعى ندارند .
امروز از كشيدن آب حوض تا ساختن بناهاى عظيم و از خريد پنج سير سبزى از دوره - گرد تا معاملات بزرگ صد و دويست هزار تومانى و از تعمير لولهء آفتابهء آهنى تا زرگرى و جواهرسازى و از عملگى روزمزدى تا رياست وزراء هيچ كاريرا با مزد مايه نميتوان انجام داد . هيچ كارى پيدا نميشود كه بدون دسيسه و تقلب و سرهمبندى تمام شود . يك نوكر دلسوز ، يك آقاى باگذشت ، يك مستخدم وظيفهدان ، يك دولت حقشناس ، يك كارگر قايمكار ، يك كارفرماى ايرادنگير ، يك كاسب باانصاف ، يك تاجر باديانت و يك مصرفكنندهء بامروت در هيچ جاى اين كشور يافت نميشود . همه بفكر ربودن كلاه يكديگرند ، اين وضع جز بىايمانى مردم كه هيچكس دربند مشروع بودن وسيله نبوده و بهر طريقى ، ولو از راه سرقت و اختلاس ماده تحصيل شود ، آن را مباح و مال خود ميداند ، سبب ديگرى ندارد .
مقصود من از اين ايمان اعتقاد بديانت اسلام و مذهب حق جعفرى نيست بلكه مقصودم ايمانى است كه پليس باطن در مردم ايجاد كند تا شخص در حال تنهائى در صندوقخانهء زير - زمين خانهء خود هم آن پليس را حاضر و ناظر ببيند و از هر كار مخالف عفت و اخلاق و منافى بزرگوارى و جوانمردى دورى جسته و به نيكوكارى و نيكرفتارى و راستى و درستى رغبت كند و بقول ويكتورهوگو در قبر هم چشم بقابيل نظر داشته باشد « 2 »
هامش
( 1 ) - زراعت ديم را آب نميدهند ، اگر سالى باران زياد باشد خوب و اگر خشكسالى باشد چيزى عايد نميكند . پس ديمكارى ، زراعت لابشرط است و ازاينرو هر چيزى را كه تابع شرط و قرارومدارى نباشد و اساسى نداشته باشد ، ديمى ميگويند و اين كنايه در اين بيست سى سالهء اخير رايج شده و فعلا قابل نوشتن هم گشته و بد كنايهاى نيست .
( 2 ) - اقتباس از آخرين مصراع منظومهء معروف « كنسيانس » ويكتورهوگو « چشم در قبر بود و بقابيل نظر ميكرد »