ميدانيم كه در اصطلاح داشى فيل قوه فوقالعادهايست كه مثل افلاطون اصغر ، هيچ قدرتى حريف آن نيست و با اين منطق قوى داش سرچشمهاى ناگزير غلاف رفت .
يك مشت حرف حسابى
اين بود وضع عزادارى و اين بود اخلاق مردمانى كه وجههء عمومى اين عزادارى را اداره ميكردند . آيا اين مردم بيسواد و عاميان بحت بسيط كه اسم خود را هم نميتوانستند بخوانند ، اين اخلاق نيك و اين نكتهسنجيها و لطيفهگوئىها و حريت فكر و اراده را از كجا آموخته بودند ؟
مسلما پاى همين منبرها و در همين اجتماعات ، زيرا روضه بهانه و اصل مقصود انتشار تربيت و معلومات اسلامى در تودهء مردم بود . گذشته از منبر واعظها كه نصف بيشتر اوقات روضه را اشغال ميكرد ، همان روضهخوانها و ذاكرين هم مطالبى براى مردم ميگفتند كه مايهء پرورش افكار و اخلاق آنها بوده و
« فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ »
« 1 » را در مغز آنها فروميبرد و توده را عملا تربيت و از همه بالاتر ايمان را در قلب آنها جايگزين و محكم ميكرد .
جمع شدن عارف و عامى و اعيان و اشراف و متوسط و فقير در يك مجلس و زير يك چادر و براى يك مقصود ، باعث خبردار شدن طبقهء توانا از حال ناتوان و بالنتيجه تراوش اعمال خير از اين طبقه و عموميت دادن فرهنگ در طبقات پائين بود . در فاصلهء دو روضهخوان كه قليان و چاى بمردم ميدادند ، هركس با همسايهء خود در اطراف بيانات روضهخوان و واعظ مذاكراتى ميكرد و اگر مشكلى داشت ، از عالمتر از خود كه در آن مجلس زياد و اكثر نزديك به او بودند ، سؤالاتى كرده و مشكل خود را حل ميكرد و حولوحوش هم از اين سؤال و جواب استفاده خود را ميكردند . بواسطهء همين مجالس بود كه معارف اسلامى در عارف و عامى مردمان اين كشور ، عموميت داشت و همه بيشوكم سعى ميكردند ، خود را متخلق باخلاق اسلامى كرده ، در فرهنگ و اخلاق و مذهب عامى بحت بسيط نباشند .
در همين مجالس بود كه روح دمكراسى اسلامى ، مورد بروز و ظهور پيدا ميكرد . فلان مرد كاسب كه طمطراق و غاشيه و اسب و نوكر فلان اعيان محل را ديده بود ، در اين مجالس ميديد كه پسر همين اعيان كه صاحب مجلس است ، با كمال ادب و با تبسمى كه دليل رضايت او از اين عمل است ، فنجان چاى را دست گرفته ، دو زانوى ادب بر زمين ميگذارد و به او تقديم ميدارد . همين عمل ساده حس تعالى و برادرى و برابرى و يكرنگى را در طرفين ايجاد و بالنتيجه سبب پرورش روح و علو طبع طبقهء پائينتر شده و روح دمكراسى را در قلب طرفين جايگير ميكرد .
باز در همين مجالس بود كه طبقات پائينتر با اعيان و اشراف ، زانوبزانو ، نشسته و از آنها ادب اجتماعى را كه در هر جامعه در طبقات بالاتر زيادتر است ، مىآموختند . خيلى از مردم بودند كه تا سنهاى جلوتر ، جزو طبقات پائينتر بوده و درسى هم نخوانده بودند و باوجوداين بمقامات عاليه ميرسيدند . اينها ادب اجتماعى ناگزير شغل خود را از كجا آموخته بودند ؟ مسلما از همين مجالس و الا بر فرض دارا بودن هوش كافى ، همان آداب
هامش
( 1 ) - سورة الزلزال آيهء 7