تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
احترام حضور شاه ولو در غرفه و پشت پردهء گاز مشكى ، مانع آن بود كه خنده و هو و جنجال راه بيفتد . اين پادشاه مستبد هم بدون هيچ مواخذه از اين بىترتيبى ، امر داد پول چادر و چاقچورى بزنك دادند و از آن‌روز « زينب زيادى » در محاوره‌ها وارد شده و در نظاير به كار ميرود . اين خانم هم خون داشى در عروق خود داشته است .

بچه‌محل ما فيلو بجاكشى واداشت ! !

سابقا در يكى دو مورد از عروسى ميرزا حسين خان معتمد الملك پسر يحيى خان مشير الدوله با قمر السلطنه دختر مظفر الدين ميرزا وليعهد بمناسبت اشاره‌اى كرده‌ام . اين عروسى كه در پائيز 1306 اتفاق افتاد ، خيلى مفصل بود . پيرمردها ميگفتند بعد از عروسى امير دوست - محمد خان ، پسر دوستعليخان معير الممالك ، با عصمة الدوله دختر ناصر الدين شاه ، عروسى به اين تفصيل اتفاق نيفتاده است . ميگفتند معير الممالك ميوه‌هاى باغ خود از قبيل آلوبالو گيلاس و گوجه را داده بود نقل گرفته و چون فيل‌خانهء شاهى هم در اداره او بوده است عروس را با فيل بخانهء داماد آورده بودند . اما عروسى معتمد الملك ماه آبان و ميوهء قابل نقل گرفتن بدرختهاى باغ بهارستان ( مجلس امروزه ) نبود ولى در عوض مدت يكهفته ، تمام طبقات به اين عروسى دعوت داشتند . هرروز مشير الدوله صبح بمجلس جوانها كه رفقاى داماد بودند ، ميآمد و چند كيسه قرانهاى نوى هم همراه خود ميآورد و بين مهمانها تقسيم ميكرد تا براى قمار تفريحى كه احيانا در اين مجالس اتفاق ميافتد ، مايه‌دست داشته باشند . شب عروسى ، خيابان در اندرون شاهى و خيابان ناصر خسرو و گوشهء ميدان سپه و خيابان برق امروزه و بازارچهء سرچشمه تا نزديك هفت‌دختران كه خانهء مشير الدوله و منزل داماد بود تمام راهها را چراغان « 1 » كرده و در بازارچهء سرچشمه ، بطاقهاى بازار چهلچراغ و بديوارها جارهاى ديواركوب بلور هم نصب كرده بودند . آنچه موزيكانچى و نقارچى در شهر بود ، جلو عروس افتاد و عروس را در كالسكه‌اى كه هشت اسب آن را ميكشيد ، نشانده و چندين ده كالسكه دنبال اين موكب بود و گاو و گوسفند زيادى جلو عروس قربانى كردند . در اين شب يكى از داشهاى محلهء سنگلج ( محلهء معير الممالك ) برحسب تصادف بسرچشمه ، محلهء مشير الدوله ، آمده بود . يكى از داشهاى سرچشمه به او رسيده گفته بود : داش ! اين بچه‌محلهء ما خوب داره پاشا تو كفش « 2 » بچه‌محلهء خدا بيامرز شما ميكنه ! » داش سنگلج جواب ميگويد « كيو ميگى ؟ « 3 » » و با اشاره به سمت خانهء مشير الدوله « اين كچل پنطى ؟ « 4 » سك كى باشه ! « 5 » هفت كسش ميچاد « 6 » . بچه‌محلهء ما ، خدا بيامرز ، فيلو بجاكشى واداشت »
هامش
( 1 ) - به ديوار و جرز خيابانها و كوچه و بازار البته بطور منظم تخته‌هاى كوچك نوك‌تيزى كوبيده و در روى هريك ، يك چراغ موشى از روغن كرچك گذاشته روشن كرده بودند . ( 2 ) - پا تو كفش كسى كردن كنايه از رقابت كردن و پاى خود را جاى پاى كسى گذاشتن و از كسى تقليد كردن است . ( 3 ) - كه را ميگوئى ؟ ( 4 ) - يحيى خان مشير الدوله سرش بىمو بود . ( 5 ) -سگ كيست روباه نازورمند * كه شير ژيان را رساند گزند( 6 ) - يعنى اين ادعا و گفتن اين حرف از دهن هفت پشت او هم زياد است .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 314 | عبدالله مستوفى