بسته روانهء مدينه كند . اشعار اين داستان مجعول خيلى با فكر مناسب ساخته شده و خوش آوازى جوان تعزيهخوان كه بايد كبوتر قاصد را بدست گرفته و در ضمن خواندن نامه و نوازش حيوان توصيه در رساندن نامه بنمايد ، جنبهء موسيقى و ادبى قضيه را كامل و واقعا حزنآور ميكرد .
باز در تكيهء حسام السلطنه ، داشها ميخواستند اظهار اخلاص بيگناهى به اين جوان زيبا كه على اكبر ميشد بنمايند . اين كار را براى روز و موقعى كه شبيه على اكبر مشغول فرستادن نامهء خود بوسيلهء كبوتر قاصد بود گذاشته و در اينروز هريك با يك كبوتر كه در جيب يا بغل خود پنهان كرده بودند ، بتكيه آمده و همگى در يك ناحيهء مجلس نشستند .
شبيه على اكبر مشغول خواندن اشعار خود شد و واقعا بقدرى نقش خود را خوب بازى كرد كه اختيار را از عامى و عارف برد . تمام مردم مثل زن بچهمرده گريه ميكردند بالاخره نوبت بپرواز دادن كبوتر رسيد . داشها كه در ضمن گريه كردن مردم از مقصود خود غفلت نكرده و قبلا كبوترها را از جيب درآورده و زير عباها در دست نگاهداشته بودند ، به مجرد رها شدن كبوتر شبيه على اكبر آنها هم كبوترهاى خود را از زير عبا درآورده پرواز دادند .
پرواز سى چهل كبوتر ، همهء اذهان را متوجه اين ناحيه كرده و شليك خنده از حضار بلند شد . كبوترها كه بواسطهء چادر راه دررو نداشتند ، از صداى خندهء مردم تورتر شده به اين سر و آن سر پرواز ميكردند . معين البكاء اسلحهء خود يعنى عصاى كذائى را بجانب موزيكانچىها و نقارهچىها بلند كرده فرمان نواختن داد ولى غافل از اينكه اين صدا بيشتر باعث تور شدن كبوترها ميگردد . خلاصه چهار پنج دقيقه اين وضع ادامه پيدا كرد تا بالاخره كبوترها هريك محلى پيدا كرده نشستند و مردم هم آرام گرفتند و دنبالهء تعزيه ادامه پيدا كرد .
لطيفهگوئى
شاهزاده حاجى بهاء الدوله ، پسر بهمن ميرزا و نوهء فتحعليشاه ، هم در دههء آخر صفر در منزل خود در كوچهء اول بازارچهء پامنار تعزيهاى ميخواند . اين شاهزاده با پيشكارى نائب السلطنه و دارا بودن حمايل و نشان امير تومانى و تمثال همايون ، دارائى چندانى نداشت . با اينوصف تابستانها حكما بباغ بين امامزاده قاسم و دربند خود ، ييلاق ميرفت و به هيچ قيمتى از تعزيه خوانى كه شايد موقوفهاى هم داشت ، دستبردار نبود . تكيهء بزرگ ، چادر مفصل و همهجور وسايل تعزيه موجود ، ولى قدرى مندرس بود و بوى مفلوكى ميداد . معهذا چون شاهزاده مردى محترم و شخصا هم آدم خوب مردمدارى بود ، تمام اعيان و اشراف و شاهزادگان بتعزيهء او ميامدند .
روز 29 صفر على الرسم تعزيهء وفات پيغمبر بنمايش گذاشته شده بود . ميرزا محمد تقى تعزيهگردان همچو تصور كرده بود كه بايد جبرئيل از طرف خدا بيايد و سيبى از بهشت همراه بياورد و به پيغمبر بگويد : « خداوند ميفرمايد اين سيب را بو كن و بعالم