تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
يك نيزه و شمشيرى روى عبا بكمر خود بسته و از نيروى همراه شمر حكايت ميكرد ، وارد تكيه و دورى بگرد تخت زده پياده شد و به بالاى تخت رسيد ، عصاى معين البكاء براى خاموش كردن صداى موزيك كه از وقت ورود شمر بتكيه مشغول ترنم بود ، بلند و موزيك خاموش شد و شمر وسط تخت نقش خود را شروع كرد . شمر در اين تعزيه برزو و اين يكى از نقشهاى مهم او بود كه آنچه زبردستى و و كلفتى و ناهنجارى صدا داشته ، بايد در اينجا بظهور برساند . برزو هم كوتاهى نكرده حماسهء خود را مانند سرلشكرى كه در آتيهء نزديك حاكم رى و گرگان هم خواهد بود شروع كرد . شاهكار اين حماسه در مصراعى بود كه بايد شمر در خواندن آن منتهاى تشدد و غلظت را ظاهر و در حينى كه اين مصراع را با صداى جهورى خود اداء مىكند ، پائى هم به زمين بكوبد . برزو به اين مصراع رسيده گفت : « امروز عرش را بتزلزل درآورم » و پاشنهء چكمهء خود را چنان بر زمين تخت كوبيد كه صداى طراق تخت زير پاى او باعماق اطاقهاى تكيه رسيد . يكى از داشها كه اينقدر حماسه‌خوانى و تشدد را از دهن شمر اصلى هم زياد ميدانست تا چه رسد به برزوى پنطى ، در جواب اين صداى پا يك شيشكى بناف او بست كه صداى آن هم تا اعماق و زواياى تكيه رسيده ، شليك خنده از مردم بلند و برزو كله خورده ، سبيلش آويزان شد . مردم كه ديدند اين شمر با اين هياهو از يك شيشكى اينطور جا خورد صدا را به هو . . . هو . . . هو . . . بلند كردند . معين البكاء عبث چشم‌غره ميرفت و بيهوده موزيك و نقاره و كرنا را بصدا درميآورد ، شيرينكارى داش بقدرى بموقع بود كه اگر توپ هم شليك ميكردند ، نميتوانستند جلو خنده و هو و متلك‌پرانيهاى جمعيت را بشبيه شمر بگيرند . تا شمر روى تخت ايستاده بود ، اين وضع ادامه داشت . عاقبت برزو مجبور شد جا خالى كند و فرار شمر از ميدان ، آن هم از يك شيشكى ، كار خنده و هو را به جائى رساند كه همه حتى رجال سنگين و شاهزادگان موقر هم ، نتوانستند جلو خود را بگيرند . مردم با خنده و هو تكيه را ترك گفته و تعزيه برهم خورد « 1 » .

كبوترپرانى داشها

در دستهء معين البكاء جوان هفده هيجده سالهء بسيار زيباى خوش آوازى بود كه نقش على اكبر را بسيار خوب بازى ميكرد . ميرزا محمد تقى تعزيه‌گردان براى اينكه وقعهء شهادت على اكبر را غم‌انگيزتر كند ، موضوعى تراشيده در نمايشنامهء شهادت اين بزرگوار گنجانده و آن اين بود كه بايد شبيه على اكبر وقتى كه براى جهاد بميدان ميرود ، نامه‌اى براى دختر عموى خود ( ؟ ) كه در آن واحد نامزد ( ؟ ) او هم بوده است بنويسد و بپاى كبوتر قاصد
هامش
( 1 ) - يك قسمت مهم اين خنده‌ها و هوها نسبت به شبيه شمر باز هم بواسطهء ارادت بخاندان رسالت بود كه مردم ساده و عامى آندوره استهزاءها را بپاى شمر اصلى حساب كرده و بعقيدهء خود قصد توهين او را داشتند و گرنه بقول خودشان برزوى پنطى كارى نكرده بود كه مستحق اين رفتار باشد .