چلوكباب بخورد ، يا ته چهار من هندوانه يا صد دانه خيار را در يك نشست بالا بياورد ، يا چند دانه نان برنجى بزرگ را در دهن گذاشته بدون معطلى بلع كند و ذرهاى از دهنش خارج نشود ، يا ده پانزده گيلاس آبخورى چاى را در يك نشست پشت سر هم بخورد . در بقچهگردانى « 1 » بقچه را كه به دستش ميدهند بيشعرخوانى رد نكرده و بلاتأمل اشعار مناسب و خندهدار ايراد نمايد ، يا در حاضرجوابى زبردست باشد ، يا قوچ و خروس را طورى پرورش دهد كه در جنگ مغلوب نشود . اگر چابكسوار است اسبش هميشه پيش بيفتد و گرو ببرد ، يا دو طبق پر از توت را كه بوسيلهء يك چهارپايه طبق دوم را بر طبق اول قرار ميدادند ، از حسنآبادكن كه اولين توت تهران از آنجا ميآيد ، بسر گذاشته بدون توقف تا شهر بياورد ، يا سنگ آسيائيرا با طبق بسر گرفته مثلا از سر كوچه تا ته آن ببرد ، يا در زورخانه نمايشات جالبى بدهد و چهره كند مثلا دويست جنگلى بزند و در چرخ زدن از آنها كه توى گودند جلو بيفتد ، يا يك نفس پانصد شنو برود و يك مشت از اينكارها .
براى ترقى از داشى بمقام رياستهاى عالىتر جمعيت ، از قبيل كشيدن علم و نوحهخوان شدن دسته و مرشد شدن در زورخانه ، گذشته از دارا بودن اخلاق داشى و لياقت و كفايت اين كارها پيشكسوتى و شاگردى كردن در نزد استادان فن هم شرط بود . زيرا سايرين زيربار هر تازه از راه رسيدهاى هرقدر هم نمايش لوطيگرى داده بود نميرفتند . خوانندهء عزيز ميتواند فكر كند كه بابا شمل شدن و مطاع گشتن در نزد رؤساى يك محل ، چقدر كار مشكلى بوده و چقدر اخلاق لازم داشته است تا در ميان اينهمه مردمان ساده و متعصب بتوان بمقامى رسيد كه هيچكس بر خلاف امر و ارادهء او نتواند رفتارى بنمايد ، بااينكه هيچ قول و قرار و عهد و پيمان قبلى و انتخابى در كار نبود ، همگى افراد مطيع و منقاد بابا شمل بودند و اگر حادثهاى براى باباى حاضر پيش ميآمد ، براى تعيين جانشين او حاجتى بانتخاب نداشتند . زيرا قبلا همه ميدانستند كه بعد از اين بابا ، كداميك از رؤسا و سردستهها لايق اين مقام مىباشند و بدون دستهبندى و هو و جنجال و معارضه ، حق به مستحق طبيعى خود ميرسيد .
بعضى از تاجرزادهها و اعيانزادهها و حتى شاهزادهها هم در جمعيت بودند ، حاجى
هامش
( 1 ) - در گردش عيد نوروز اين بازى بين چغالهمشديها خيلى رايج بود . جمعى دايرهوار مينشستند ، يك بقچهاى را كه در آن مقدارى لباس كهنه و خرد و ريز گذاشته سر آن را دوخته بودند ، مرشد دست ميگرفت و چند شعر ميخواند و بقچهگردانى را افتتاح ميكرد . بقچه به ترتيب ميگشت و هركس به دستش ميرسيد بايد شعر مناسب بامزهاى بخواند و اگر چيزى بنظرش نميرسيد ، بقچه را به زير دست خود رد ميكرد . اين رباعى را در يكى از اين بقچهگردانيها شنيدهام :مشدى پسرى به تخمبازى سرمست * من در عقبش دو بيضهء سخت بدست
او با ته خود نشست و من با سر خود * همچون بنواختم كه تا زرده نشستنشستن در اصطلاح تخمبازى در دست گرفتن تخممرغ است تا حريف با تخممرغ خود بر آن بكوبد .