تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
زيارت نرفته باشد . چنان كه امامزاده داود به مكه مشديها معروف شده بود و هركس از آنها استطاعت داشت ، حكما به اين زيارت ميرفت . از شهداى كربلا به حضرت عباس و حر بسيار معتقد بودند . بزرگترين قسم آنها « بحرضت عباس و بكمربند حر » بود و اين ارادت خاص از اين را بود كه حضرت عباس امان‌نامهء ابن زياد را كه بوسيلهء شمر براى آن بزرگوار فرستاده شده بود ، رد كرده و او را بور كرده بود و حر از مقام رياست قبيله و سركردگى و وجاهت در نزد ابن زياد ، صرف‌نظر كرده نزد امام حسين آمده و جان خود را فدا كرده است . فداكارى اين دو بزرگوار با طبع اين مردمان سادهء بىآلايش متناسب و ارادت خاص آنها به اين دو جوانمرد براى فداكارى يا باصطلاح خودشان لوطيگرى آنهاست . اين طبقه لهجهء خاصى هم داشتند كه اگر ميخواستند كسى حرف آنها را نفهمد به آن لهجه با هم حرف ميزدند . يحيى خان مشير الدوله در حين عبور از گذر سرچشمه ميبيند يكى از داشها بيك چغاله‌مشدى ميگويد « بيغيرت دمت كو ؟ » جواب ميدهد « پريد ! » سر راه در خانهء حاجى ميرزا عباسقلى پياده شد و بوسيلهء صاحبخانه يكى از جاافتاده‌هاى مشديهاى محل را احضار كرد و ترجمهء سؤال و جواب را پرسيد . جواب گفت اولى پرسيده است « شال قشنگى كه داشتى چكارش كردى ؟ » دويمى جواب داده است « بقمار باختم » . در حرف زدن معمولى هم اصرار زياد بترخيم كلمات و انداختن بعضى از حروف و تبديل بعضى ديگر داشتند . ديوار را ديفال و اقوام را اقوون و در اين اواخر اتومبيل را « هتل‌مبين » ميگفتند . هيچ داشى كلمهء « از » را كامل اداء نميكرد و حرف الف را با مشدد كردن حرف اول كلمهء بعدى به آن ميچسباند و به كار ميبرد ، يكروز دو نفر مشدى گرم مفاوضه بودند و گويا صحبت از سرعت سير كسى بود ، من باينجاى صحبت رسيدم ، اولى با استفهام تعجب‌آميز ميپرسيد « اكرچ ؟ » دويمى گفت « آره » اولى گفت « باآس « 1 » پس هتل‌مبين سووار باشه » خلاصه اينكه طرز حرف زدن افراد اين جمعيت طورى بود كه به مجرد چند كلمه صحبت ، معلوم ميشد كه يكى از افراد اين جمعيت است . چغاله‌مشدى عبث‌عبث بمقام داشى نميرسيد ؟ تا كار برجسته‌اى كه از همه‌كس برنيايد انجام نميداد ، داشهاى يك گذر او را داراى اين مقام نميشناختند . اين كار برجسته اقسام مختلف داشت ، مثلا با پشت قاشق قزوينى يك كاسه هل و گلاب « 2 » را طورى بخورد كه هيچ ته كاسه باقى نماند ، يا بيست سى دور بدون وقفه چاله‌حوض حمام محل شنا كند ، يا پشتك دو معلقه از بالاى تير بوسط چال‌حوض بزند ، يا مثلا از يك گوشهء استخر بهجت‌آباد بگوشهء ديگر زيرآبى برود ، يا ده دست
هامش
( 1 ) - « باآس » در لهجهء داشى بجاى « بايد » استعمال مىشود و اين كلمه را از بايست يا ميبايست استخراج كرده‌اند . ( 2 ) - مطبوخى از آرد برنج و كمى نشاسته كه در آن هل و گلاب ميريختند و در كاسهء بدل چينى با كيل معين ميكشيدند و مقدارى شيره انگور يا توت روى آن مىافشاندند و بدست مشترى ميدادند و اين يكى از تفنن‌هاى چغاله‌مشديها بشمار ميامد .