آنها تا بيخكول « 1 » بالا زده بود ، در هر پاضربى كه تكان لنگ نوحهخوان مورد آن را معين ميكرد ، دستها را عمودوار بالا برده و دودستى به سينه بكوبند . اگرچه بروجرديهاى آن دوره مثل لرهاى امروز همگى ارادت زيادى بريش داشته و اساسا مردمان پريال و كوپالى بودند ، ولى گويا مخصوصا اين دسته را از ريشوترين بروجرديها انتخاب كرده بودند كه از سينه تا زير چشم آنها در انبوه موهاى پركلاغى پوشيده و دماغهاى گندهء آنها مانند چادر دوسرى كه در ميان علفزار كوههاى سرحدى ايران و عراق زده باشند ، نمايان و كلهها همه تراشيده و بىمو بود . صداى رعدآساى چهارصد دست نمدمال كه با آن شدت بسينهها كوفته ميشد بصداى توپ شبيه بود . من اعتراف ميكنم بااينكه بچهء ترسوئى نبودم از اين دسته و اين طرز سينهزنى خيلى ترسيدم .
دستهء ديگر كه خيلى توجه مرا جلب كرد ، دستهء سنگ زن كاشى بود كه با لباس متحد الشكل خود وارد شدند . لباس آنها يك آر خالق الجه و يك شال كرمانى حمايل و كلاهى شبيه كلاه شاطرها بود و هريك دو پارچه چوب هشت گوشهء قطورى با تسمه به كف دستهاى خود بسته بودند . نوحهخوان ميخواند و اينها بجاى پاضرب نوحه ، چوبهاى كفهاى دست خود را بهم ميزدند . وقتى جلو غرفهء شاه معمولا توقف كردند ، نوحه سه ضربى شد . كاشيها ضربهء اول را محاذى سينه و ضربهء دوم را محاذى سر و در ضربهء سوم خيز برداشته دو دست را در بالاى سر بهم ميكوفتند و صداى گوشخراش زيلى از اين تخته بهمزنى ايجاد ميكردند .
به نظر من در همان عالم بچگى هم اينكار برقاصبازى شبيهتر از عزادارى بود .
ميگويند در كاشان وقتى كه براى سنگزنى افراد دسته جمع ميشوند ، سردسته براى اعلان محلى كه بايد به آنجا جهت اين عزادارى ( ؟ ) بروند ميگويد « در دو مچّدو » ( بدر دو مسجدان برويم ) افراد علامت اطاعت را همصدا ميگويند « حساين » . سردسته براى تشويق افراد ، سجع جور كرده ميگويد « ناز مچّدو » ( مچتان را بنازم ) باز هم افراد بتكرار « حساين » تشكر خود را از سردسته اعلام ميدارند و بدر دو مسجدان عازم ميشوند كه قدرت مچهاى خود را ظاهر كنند . بايد گفت نه عزادارى كاشيها بعزادارى ميماند و نه از لهجهء انها شخص خارج مقصود را ميفهمد .
عبيد زاكانى چون خودش قزوينى است خيلى توى كوك « 2 » قزوينيها رفته ، در حكايات فكاهى خود ميگويد « قزوينى نزد طبيب رفته گفت « موى سرم درد مىكند » طبيب از او پرسيد « ديشب چه خوردهاى ؟ » گفت « نان و يخ ! » طبيب گفت مرد عزيز ! برو پى كارت كه نه مرضت به مرض انسان شبيه است نه غذا خوردنت .
هامش
( 1 ) - « بيخكول » اصطلاح خياطى قديم و محلى از آستين است كه به شانه متصل مىشود .
( 2 ) - دوختهاى درشت ناهموارى را كه خياطها در به دو دوختن لباس براى بهم انداختن قطعات برش به كار ميبستند و بعدا آنها را بدوختهاى ريزتر تبديل ميكردند ، كوك يا كك ميگفتند .
البته اين كوكها بعد از دوخته شدن لباس شكافته ميشد ولى اگر خياطى از راه فراموشى كوكها را نميشكافت و صاحب قبا هم بدون توجه اين لباس را بر تن ميكرد ، طرف توجه بينندگان شده بر صاحب لباس خردهگيرى ميكردند . توى كوك رفتن بمعنى خوردهگيرى كردن يا باصطلاح ادبى انتقاد نمودن است و به دقيق شدن در اعمال اشخاص كه براى انتفاد باشد ، نيز توى كوك رفتن ميگويند .