تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
مختلفى كه داشتند كوچكترها با يكى دو الاغ و بزرگترها پياده از اين مجلس بمجلس ديگر ميرفتند . يكى از بزرگترها ناظم آنها بود ، اين ناظم علمى در دست داشت ، بهر مجلس كه وارد ميشد علم را در كنار باغچه ميكوبيد يا ببغل ديرك چادر ميبست . سيد بچه‌ها دور منبر را ميگرفتند ، خود ناظم بدم در حياط آمده منتظر رسيدن آقا ميشد . همين كه سروكلهء آقا كه مثلا سوار قاطر يا اسب يا الاغش بود ، از سر كوچه نمايان ميگشت ، ناظم ميدويد وسط مجلس و با صداى بلند ميگفت « بگيريد » يعنى دم بگيريد ! بچه‌سيدها همصدا نوحه‌اى را كه از روى يكى از تصنيفهاى معمولهء زمان منتهى با اشعار مصيبت ساخته شده بود ، شروع ميكردند . صداى بم بزرگترها و صداى زير بچه‌ها و آهنگ كار عمل بااينكه موضوع در مصيبت بود ، سامعه را نوازش ميداد . آقا وارد مجلس ميشد ، همين كه بعرشهء منبر قرار ميگرفت بچه‌ها ساكت ميشدند و خود روضه را شروع ميكرد . در آخر هم باز يك نوحهء ديگرى را خود آقا شروع و بچه‌ها همراهى ميكردند . اين نوحه كه تمام ميشد بچه‌ها با ناظم و علمشان بمجلس ديگر ميرفتند كه آنجا هم همين بساط را پهن كنند . آقا هم البته بعد از ختم منبر براى رفع خستگى چند دقيقه‌اى بيرون مجلس مينشست كه ضمنا بچه‌ها مجال رسيدن بمجلس ديگر را داشته باشند . اين سيد در تهران بخصوص نزد زنها وجههء زيادى داشت و همگى او را دوست ميداشتند . كوچهء سيد هاشم در خيابان شاه‌آباد باسم يكى از اخلاف اوست .

بگيريد !

يكسال در دههء اول محرم بمناسبت ارزان شدن قيمت گندم ، اقتضا داشت كه نان شهر ارزان شود . وزارت تهران نانواها را احضار و امر داد كه يكمن صد دينار نان را ارزان كرده مثلا از يكمن هشت شاهى تنزل دهند . نانواها كه مثل امروز هيچوقت آسان بارزان شدن نان تن درنميدهند بعذر اينكه گران خريد دارند بناى مقاومت را گذاشتند . از روز اول ماه كه اين موضوع طرح شد تا پنجم ششم نتيجه‌اى بدست نيامد . وزير تهران آنها را بمحضر خود طلبيد و آنچه با استدلال ضرر نكردن آنها را بيان كرد ، سرسختى كرده زير بار نرفتند . بالاخره وزير ، شاهكار استبداد ، يعنى « تشر » را بناف آنها بست و گفت : « برويد گم شويد ! ! من ميدانم با شما چه معامله كنم ! ! » نانواها از محضر وزير خارج شده و چون اين روز نوبت رفتن بخانهء حاجى علينقى تاجر كاشانى بود ، بطور اجماع بمجلس روضه رفتند ولى حواسشان خيلى جمع نبود زيرا نميدانستند جناب وزير چه خيالى دربارهء آنها كرده و معاملهء موعود با آنها چه خواهد بود ؟ در اين ضمن ، ناظم بچه‌سيدهاى حاجى سيد حسن وارد مجلس شده علم خود را كوبيده و بچه‌سيدها دور منبر را گرفتند و منتظر ورود آقا شدند . نانواها بقدرى از تشر وزير گرفتار افكار خود بودند كه ابدا متوجه اين مقدمات نشدند . در اين ضمن ناظم بوسط مجلس پريده « بگيريد » معمول خود را گفت ، نانواها تصور كردند از مقام وزارت امر شده است آنها را بگيرند و تنبيه كنند و چون مأمورين دانسته‌اند كه همگى اينجا جمعند ، به اين مجلس آمده‌اند و صداى « بگيريد » مال‌باشى فراشان حكومتى است . بنابراين تصور يك مرتبه