مىشود . اين بيان هيچ قابل توجيه نبود و من بطلوع ديوانگى او يقين كردم . ولى مؤمن مجال نداد كه من بفكر چاره براى رهائى خود از او بيفتم و با جملهء « آقا كجاست ؟ » راه فرار را براى من آماده كرد - گفتم كدام آقا ؟ - گفت آقاى . . . ديدم چون با اين شخص سابقهء قمارى دارد كوچه را درست آمده و خانه را اشتباه كرده و اظهار ميليونرى براى آنست كه شايد چيزى براى بازى قمار در جيب ندارد - گفتم خانهء ايشان در همين كوچه است ، در را اشتباه فرمودهايد . مرد عزيز از جا برخاست و با خداحافظى معمولى بيرون رفت . بعد از چند روز شنيدم با همهء حواسپرتى خانهء مطلوب را يافته و به آنجا هم وارد شده و با قدرى از اين قماش بيانات ، ديوانگى خود را بر صاحبخانه معلوم كرده و او هم بتقريبى عذر او را خواسته است . اين آقا هم بعد از چندى به همين مرض درگذشت . ديوانهها را بخداى متعال ميسپاريم و بشرح ايفاى وعدهء استاد ميپردازيم .
فرداى آن روز من بعد از ظهر برحسب عادت يك خوشه انگور از سر سفره بدست گرفته سر بنائى آمدم و در راهرو فوقانى بين اطاق بزرگ و اطاقى كه بايد در آينده روى آبانبار ساخته شود رفته ، ديدم استاد محمد بالاى چوببست و مشغول زدن طاق آبانبار است .
صبح تا ظهر را صرف تخت كردن ديوار آبانبار و بالا آوردن اسپر و كشيدن خط هلالى بر روى آن كردهاند . استاد ابراهيم مشغول پر كردن پشت اسپر و بالا آوردن ديوار و استاد محمد روى چوببست و تازه شروع بزدن طاق كرده و به قدر دو سه رگى طاق را جلو آورده ، باقى بناها به كارهاى ديگر ساختمان مشغولند .
استاد محمد از آن اشخاص بانشاط بود كه زحمت كار را با شوخيهاى بامزه ، بر خود و زيردستانش هموار ميكرد . اگر عملهاى در كار خود زرنگى لازم را نداشت ، ميگفت تكون بخور ! مگه نون نخوردى ؟ يا ميگفت چرا اينقدر گيوهات گشاده ؟ گاهى كه عمله يا شاگرد خيلى مهملى ميكرد ، يك « اكبيرى » هم دنبال يكى از اين جملهها يا نظاير آن ميآورد .
مخصوصا وقتى يكى از ماها سر بنائى ميآمديم ، براى تفريح ما بيشتر شيرينكارى ميكرد .
ولى امروز كه هفده ذرع طاق را بايد تا عصرى بپوشاند ، مجال اين خردهكاريها را ندارد .
استاد حسين هم امروز به كار سابق خود برگشته ، نيمهآجر براى استاد حاضر مىكند و دو نفر شاگرد هم براى دادن نيمه از چپ و راست ايستاده ، دو سه تا عمله هم براى آوردن گچ و خاك از جلو گود آبانبار كه بساط گچسازى در آنجا پهن است ، تعيين شدهاند .
استاد بدون هيچ خنده و شوخى بالاى چوببست ايستاده و از چپ و راست از دو شاگرد مصالحرسان ، نيمه گرفته روى كار ميريزد و جز « نيمهآجرى ! نيمهآجرى ! » و گاهى « گچى گچ ! » صداى ديگرى از استاد شنيده نميشود و گاهى كه ناخن آجر درست گرفته نشده ، تيشهء خود را كه روى قسمت زدهء طاق گذاشته برميدارد و با يك غرغر كوچكى بحسين لىلى ، نيمه را قابل كار رفتن مىكند . اخم و عبوس چيز بسيار ناپسندى است ولى عبوس در مقام اداى وظيفه برازنده است . استاد اين اخم را بر چهره دارد ، واقعا كار كردن استاد در اينروز تماشا داشت . يك مرتبه گفت گچ ! شاگردى كه بايد روى چوببست
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٢٧٠