تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
پرداختند . اين شاه چند سالى بود نسبت بپاره‌اى از اعيان و رجال اين عمل را معمول ميداشت ولى البته دارائى و عدهء اولاد او را هم هميشه منظور ميكرد . آصف الدوله جز يك پسر بيست ساله و دو دختر كسى را نداشت و بقدرى هم مكنت اندوخته بود كه اين مبلغ لطمهء جبران‌ناپذيرى بميراث‌برى آنها وارد ننمايد . چنانكهء ريشهء دارائى آقايان بدرهاى امروز هم همان ميراث جدشان آصف الدوله است و اگر چيز اساسى هم افزوده باشند از راه عقل معاش است . من در مدت عمر خود بيك ديوانهء ديگر هم در به دو طلوع ديوانگى برخورده‌ام و آن ميرزا محمد امين دفتر ، مستوفى خمسه و داماد همين آصف الدوله ، بود . در سال 1328 بعد از فتح تهران بدست مجاهدين و استقرار مجدد مشروطه ، هشت نه ماهى بود كه از پطرزبورغ بتهران آمده بودم . ماه تير يا مرداد و از روزهاى گرم تهران و من بعد از ظهر در زيرزمين كوچك همين بنائيكه شرح آن در ميان است ، استراحت كرده بودم ، بعد از ظهر روزهاى گرم از حيث بيسروصدائى شبيه به نصف شب است ، هركس اگر عادت بخواب هم نداشته باشد در گوشه‌اى استراحت كرده است ، من بيدار و خانه كاملا بيسروصدا بود بطوريكه هر گوشهء خانه ، اگر صداى حرفى بلند ميشد ميشنيدم ، يك‌مرتبه ديدم صداى گفت و شنيدى بين دربان كه او هم در اطاق جنب كرياس راحت كرده بود ، با شخص واردى در جريان است و شخص وارد از او سراغ « آقا » را ميگيرد ، دربان ميگويد در زيرزمين راحت كرده‌اند ، من از وضع محاورهء آنها دانستم كه اولا اين شخص خيلى به خانه آشنا نيست و ثانيا از حيث سر و وضع و لباس آراسته و آقائى است كه به خانه ميخواهد وارد شود زيرا دربان « تشريف دارند ! بفرمائيد ! » را تكرار ميكرد . بعد از يك دو دقيقه ، صداى پاى ناشناخت با هدايت دربان در روى آجرفرشهاى حياط بلند و وارد ، وارد پله‌هاى زيرزمين شد . من برخاسته ميان رختخواب نشسته بودم تا خود را براى احتراميكه درخور اوست نيمه‌حاضر كرده باشم . بالاخره صورت شخص وارد نمودار شد ، ديدم امين دفتر است . من با ايشان بواسطهء همكارى خانوادگى آشنائى داشتم كه هروقت در كوچه يا مجلسى بهم ميرسيديم ، تعارف عادى ردوبدل ميشد ولى با هم ديدوبازديد نداشتيم . البته اين ورود نابهنگام چيز مهمى نبود و بعد از ظهر تابستان اگر گرما شخص را مستأصل كند ، هيچ اشكالى ندارد كه بخانهء آشناى خود هم وارد شود و بااينكه مشروطه شروع شده بود ، باز هم عادات قديمه ملحوظ بود و خصوصيت با يكنفر از اعضاى خانواده ، اجازه ميداد كه تا با باقى افراد آن هم به نظر يگانگى نگاه كنند . خصوصيت و همقطارى آقاى امين دفتر با برادرها و برادرزادگانم زياد بود ، بنابراين اين ورود نابهنگام بيسابقه بهيچوجه تعجبى نداشت . من فورا شمد كتان را مانند رب دوشامبر به خود پيچيده ، تمام قامت ميان رختخواب ايستادم و مثل دربان « بفرمائيد را تكرار كردم « 1 » . »
هامش
( 1 ) - يك مصراع از منظومهء عارفنامهء ايرج ميرزا است .