تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
آقاى امين دفتر مردى چهل پنجاه‌ساله و از مستوفيهاى محترم و بعد از پدرش ، ميرزا عبد اللّه امين دفتر ، استيفاى خمسه و لقب او را به ارث برده و بيست و چند سالى بود كه اين سمت را داشت . دامادى آصف الدوله و دارائى خود و عيالش ، باوجود بيمبالاتى در كار استيفاء ، سرمايهء حيثيتى درست و حسابى بود . ايشان سفرى هم باروپا و مقدار زيادى از دارائى را در اين راه صرف كرده و سوغات معمولى فكل و كراوات را همراه آورده و تا حدى از متجددين محسوب ميشدند . ولى در عوض خيلى به كارهاى استيفائى نميپرداخت بلكه سررشته‌دار خمسه كار استيفاى آن را اداره ميكرد . معهذا خط و مهر ايشان پشت فرامين و بروات مىخورد و در موقع سلام با جبه و شال‌كلاه حاضر ميشدند . در موقع گذراندن دستورالعمل ( بودجه ) و محاسبهء خمسه نيز حضور داشته و با همراهى سررشته‌دار كار ميگذشت . هرقدر آقاى امين دفتر فكلى بود ، وضع فرش و روفرشى زيرزمين اجازه نميداد كه با كفش وارد شوند . ايشان كفشها را كنده و روبروى من نشستند . به حكم اقتضاى موقع ، بايشان عرض كردم شايد نهار ميل نفرموده‌ايد ؟ ميفرمائيد بگويم غذائى بياورند ؟ گفت خير ! نهار خورده‌ام - گفتم پس جاى خواب حاضر است اگر در همين زيرزمين ميل داريد راحت كنيد « با اشاره بروبروى رختخواب خود » رختخواب حاضر است اگر هم ميخواهيد راحت‌تر باشيد در زيرزمين محاذى جاى خواب براى شما حاضر كنند . چون از عادات شما بىاطلاعم چاى ، شربت و ميوه هرچه ميل داشته باشيد ، مثل منزل خودتان امر فرمائيد بياورند - گفت اهل خواب نيستم ، ميوه و چاى را هم عادت دارم بعد از نهار ميخورم ، بهيچ‌چيز ميل ندارم . چون بيش از اين پرسش از وارد بى مورد بود ، ساكت شدم كه ايشان مطلب را اظهار فرمايند تا سبب اين ملاقات نابهنگام معلوم شود . ايشان گفتند « بنده ميليونر شده‌ام . » پيش خود تصور كردم كه شايد مجاهدين كه بقاياى آنها در اينوقت هم در تهران بودند ، بفكر زدوبندى از ايشان افتاده و از ايشان « اعانهء ملى » زيادى درخواست كرده و اسباب زحمت ايشان شده ، مرد عزيز را از خانه گريزانده‌اند و ايشان خصوصيت مرا با بعضى از رؤساى ملى دانسته ، آمده‌اند و ميخواهند در اين زمينه صحبتى با من بدارند كه من چيزى نزد آنها بگويم و باعث خلاصى ايشان از اين مطالبهء واقعا بى مورد بشوم . با لبخند گفتم چطور ؟ گفت « گندم خروارى پنجاه تومان ! ! صد هزار خروار گندم ؟ البته من ميليونرم » باز پيش خود تصور كردم كه اغراقات مشروطه‌چيهاى بىاطلاع را كه مأمور وصول اعانهء ملى از او هستند ، تكرار مىكند . زيرا گندم در اينوقت بيش از شانزده هفده تومان ارزش نداشت و امين دفتر هم بعد از پدرش ملكهاى خود را تلف كرده بود و ميراث زنش هم در خمسه اينقدرها گندم ندارد - گفتم « صد هزار خروار ؟ ! ! ! ! » مجال نداد كه من در خروارى پنجاه تومان ترديد و تعجب كنم - گفت بلى ! از پشت دروازهء تهران تا حوض سلطان تماما كاشته شده و بسيار حاصل خوبى آمده ، صد هزار خروار حداقل عايدى من در اين سال است . خروارى پنجاه تومان هم كه اقلا قيمت كنيم ، پنج ميليون تومان