تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
هيچ مقدمه و حرف و صحبتى از محل خود با عجله جلو آمده ، حسين را از بالاى ديوار بقعر آب‌انبار روى سقطها و آجرها كه با سطح‌هاى مختلف اين سر و آن سر ريخته بود پرت كرده و مثل بچه‌ها فرار نمود . استاد حسين از حال رفت . استاد محمد و ساير بناها و عمله‌ها همه دست از كار كشيده دور حسين را گرفتند . يكى از شاگردبناها باندرون وسط دويده ، از پيرزنهاى خدمتكار كمك طلبيد . گل‌گاوزبان و نبات‌داغ درست كرده بيرون فرستادند . نيم‌ساعتى صرف ور رفتن باستاد حسين شد ، تا نفسى كشيده علامت زندگى در او نمودار گرديد . همين كه از زندگى او اطمينان حاصل شد ، بكشف علت و سبب اين سقوط پرداختند . مخصوصا استاد محمد با علاقهء مفرطى بيانات عمله گلكش و شاگردهاى آجرده و مصالح‌رسانرا گوش داده بالاخره گفت مسلما اين آقا ديوانه شده است و الا آدم عاقل همچو كارى نميكند . اگر فردا هم خواست اين عمل را تكرار كند چه بايد كرد ؟ من بايد فردا راه اين ديوانه را به اين خانه ببندم . ولى بچه‌ها ! كسى خبر اين اتفاق را بمادر حسين ندهد ، حال حسين هم كه خوب شده است البته خودش هم اين واقعه را براى مادرش نقل نخواهد كرد . حرف در دهن استاد بود كه از دم در زنى سروسينه‌زنان وارد و معلوم شد مادر حسين است كه بوسيلهء يكى از شاگرد بناها خبر شده و براى ملاقات پسر ، خود را رسانده است . ملاقات اين مادر با فرزند عزيزكرده و نان‌آور خانه كه شايد او را مرده ميپنداشت يكى از بهترين سن‌هاى زيبائى است كه من در عمر خود ديده‌ام . نميدانم چطور از كنار گود خود را بوسط آب‌انبار رساند و به روى پسر افكند . سر و دست و پاى او را با بوسه‌هاى گرم خود نوازش داد بعد به سجده افتاده سپس يكىيكى اعضاى رئيسهء بدن پسر را وارسى كرد و بعد از يقين به بىعيبى هريك ، سجده شكر را تجديد ميكرد و ميگفت خدا ترا دوباره به من داده است . محبت اين مادر نسبت بفرزندش تمام حضار را متأثر نموده ، اشك بديدهء جوانهاى مادرمرده آورد . بوسه‌هاى مادرانه كار سلامت استاد حسين را تكميل كرده با پاى خود بوسيلهء نردبان از گود بالا آمد . وقت هم بىوقت شده بود ، عملجات بكنار حوض رفته دست و صورت شسته وضو گرفته و مشغول نماز شدند . ميرزا معصوم ميرزاى بنائى پشت جعبهء پول خود رفته ، مزد يك‌يك را داد و در دفتر خود ثبت كرده دفترچه را پهلوى باقى كاغذها در جعبه گذاشت . استاد محمد درست فهميده بود . اين آقا جان ديوانه شده و شروع ديوانگيش از همين روز بود چنان كه بعد از چند ماهى به همين بيمارى بدرود زندگى گفت . واقعا همانطور كه استاد پيش‌بينى كرده بود ، منتهى درجهء لزوم را داشت كه راه ديوانه به خانه بسته شود . استاد محمد هم دستوراتى راجع به كارهاى فردا بهمكاران و شاگردان و عملجات داده از در خارج شدند . در موقع بيرون رفتن ، استاد محمد يك بار ديگر برفقاى خود گفت در هرحال من بايد فردا راه اين ديوانه را به اين خانه ببندم . ولى بستن راه ديوانه به خانه كار كمى نبود زيرا بايد دو سه رك روى ديوار آب‌انبار