اين موضوع را آقاى دهخدا در چرندپرند روزنامهء صور اسرافيل در به دو مشروطه براى نقادى از درباريان وقت ، خوب تشريح كرده است .
ولى در اين مورد ، علاقه و عشق واقعى بيدليل شاه به اين بچهء لجوج كه ماهها سرش رنگ شانه و تنش رنگ آب حمام نميديد ، مايهء تعجب همهكس بود زيرا شاه گذشته از پسر زيبائى مثل سالار السلطنه « 1 » نوههاى دخترى و پسرى زيبا داشت كه از هر حيث بر اين بچه ترجيح داشتند .
در اوائل كه عشق شاه به اين بچه شروع شده بود ، گنجشكى توجه بچه را به خود جلب كرد . پسرك با لهجهء گروسى اشاره بگنجشك كرده گفته بوده است « مليچك ! مليچك ! » شاه اين لغت را براى او لقب قرار داده و به او مليچك ميگفت . شايد اين موضوع راجعبه پدر اين پسر بوده و بمناسبت پدر ، پسر را هم مليچك ميخوانده است . كار درباريها ، براى بردن اسم او در حضور شاه مشكل بود زيرا بعزيزكردهء شاه مليچك كه نميتوانستند بگويند .
غلامعليخان اسم او بود ولى اگر شاه ميخواست باسم او را خطاب بكنند ، به او مليچك نميگفت .
پس چه بايد كرد ؟ طبع شاعرانهء ايرانى و تملقگوئى دربارى ، راه حلى براى اين تسميه پيدا كرده بتاريخ متوسل شدند و اسم منيژه را براى او پيدا كردند . منتها چون منيژه دختر افراسياب و اين آقازاده پسر بود ، براى اينكه كاملا عين آن اسم را به كار نبرده باشند « ژ » را به « ج » مبدل كرده به او « منيجه » گفتند و عوام او را منيجك موسوم كرده بودند .
ترجيح بلامرجح عقلا قبيح و از سران قوم بخصوص پادشاه قبيحتر است . شايد قسمتى از عدم پيشرفتها و لاقيديهائيكه در كارهاى حكومت استبداد بظهور ميرسيد ، نتيجهء همين ترجيحهاى بلامرجح است كه گاهى حقا و گاهى از راه خودپسندى كه جبلى بشر است ، سايرين ، شخص طرف توجه را لايق التفات شاه نميدانند و بخت و اقبال را در كارهاى اين جهان مداخله داده از كشيدن بار تكليف و وظيفه خوددارى مينمايند . اشخاص باسياست زياد بودهاند كه اگر پسر آنها هم نالايق بوده يا بر خلاف مصلحت رفتارى از او مشاهده ميگرديد از او صرفنظر كرده و حتى اتفاق افتاده است بنكال و اعدام آنها هم حاضر شدهاند . نادر شاه پسر خود را بواسطهء همين سياست كور كرد و شاه عباس وسيلهء قتل صفى ميرزا ، پسر خويش را در حقيقت براى همين احتراز از ترجيح بلامرجح فراهم آورد . پس اين عشق بى جهت شاه كه از راه سياست هم نبود ، طبعا از غرائب و موجب نقادى شده بود .
در اين دوره روزنامهاى كه بتوان در آن كارهاى دولت و شاه را نقادى كرد وجود نداشت . روزنامههاى اطلاع و ايران هر دو روزنامه دولتى بوده ، آنچه دولت ميخواست در آنها مينوشتند . اشعار عاميانهء فكاهى كار روزنامه را ميكرد و اين يكى از آن اشعار بود .
چندى بعد هم كه گويا اين بچه در حضور شاه كثافتكارى كرده و شاه يكى از نيمچهوزيران
هامش
( 1 ) - مادر اين شاهزاده دختر حسن خان سالار پسر اللهيار خان آصف الدوله قاجار دولو مدعى تاج و تخت بود كه بامر امير نظام در به دو سلطنت ناصر الدين شاه كشته شده بود و لقب سالار السلطنه را به همين مناسبت بشاهزاده داده بودند .