به خانه مراجعت كرد يا يكى از بچهنوكرها به منزل رفته كفش براى او آورد . در هرحال ، اقامت ما زياد در باغ طول نكشيد و به منزل مراجعت كرديم . اگرچه مقرر شده بود كه از آبتنى حرفى در خانهها گفته نشود ولى پريدگى رنگ لب و رطوبت لباسها و حتى يخهاى لاى زلف چيزى نبود كه كسى متوجه آن نشود . موضوع كشف شد و فردا واقعا « شنبهء ناراضى « 1 » » شد و آقا غلامحسين در مكتبخانهء ما كتك فراوانى از آخوند خورد و البته مصطفى قليخان هم در مكتبخانهء خود از تنبيه شيخ محمد حسين محروم نمانده بود .
زردآلو عنك
در اينروزها بچهها در كوچهها شعرى ميخواندند از اين قرار :
زردآلو عنك « 2 » آمده ببازار * حكم شاه شده لبشاتو بگذار
اين زردآلو عنك كه تازه ببازار آمده بود ، غلامعليخان پسر برادر امينه اقدس گروسى ، زن سوگلى ناصر الدين شاه ، بچهء زردمبوى بدريخت بداداى لجوجى بود كه شاه بدون هيچ جهت و سبب عاقلانه او را دوست ميداشت . ناصر الدين شاه گاهى از اين عزيزان بى جهت ميتراشيد . همه ميدانستند كه اظهار علاقهء شاه از راه سياست و مخصوصا فهماندن اين نكته به صاحبان عزت و شوكت دربارى است كه « آقايان ! از خرك درنرويد و به خود اينقدرها معتقد نشويد ، شاه بهركس اظهار علاقه كند ، تمام مردم نسبت به او خاضع ميشوند » چنان كه وقتى گربهاى باسم ببرى خان داشته كه به آن اظهار علاقه ميكرده و حتى درباريها هم عريضهء تقاضاى خود را بدم اين گربه ميبسته و هيچوقت محروم نميشدهاند .
هامش
( 1 ) - سهشنبه كنى فكرى ، چهارشنبه كنى ذكرى ، پنجشنبه كنى شادى ، جمعه كنى بازى ، اى شنبهء ناراضى ، پا در فلك اندازى ، چوبهاى آلبالو ! پاهاى خونآلو ! . اين جملهها را براى بچههاى بازيگوش كه دل بدرس نميدادند بهم بافته و بعضى از للهها براى بيدارى حس كار كردن و ايجاد ترس از مجازات براى آنها ميخواندند .
( 2 ) - بزردالوى نرك و بىپيوند كه خيلى هم پربار شده و برگههاى كاليفرنى شدهء آن امروز يكى از صادرات و در كليه باغهاى ميوهدار فراوانست ، اين توصيف زشت و مهوع را ميدادند . در صورتى كه جز طعم ترش رقيقى كه با شيرينى آميخته و قوارهء كوچكتر و هستهء تلخ ، تفاوت ديگرى با زردالوهاى پيوندى ندارد تا مستحق اين توصيف غيرادبى باشد . ولى مدتى است من اين توصيف را حتى از عوامها هم نشنيدهام و بجاى اين توصيف بىادبانه توصيف نرك را كه پيوندى نبودن زردآلو را واضح مىكند به كار ميبندند . مرحوم غلامعلى مستوفى در جوانى چون اهل نظام و سرتيپ بود ، در نزد رفقا بسرتيپ معروف بود . يكسال با برادرش مرحوم ميرزا محمد عليخان مستوفى فارس باغى در شميران گرفته تابستان را در آنجا گذراندند . در اين باغ درختهاى ميوهدار زياد بود ، يك رفيق همكاسهاى آقايان داشتند كه نوهء حكيم معروف اصفهانى و در لباس آخوندى مرد بىسواد سادهاى بود و بمناسبت وراثت به او حكيم ميگفتند . اسمش ميرزا ابو القاسم و مردى كمآزار و اكثر سادگى و بيانات عوامانهاش موجب تفريح رفقا بود . روزى مرحوم غلامعلى مستوفى با حكيم در باغ مشغول گردش بود ، زير درختى از اين زردالوها رسيدند ، غلامعلى مستوفى سنگى از زمين برداشت كه بدرخت انداخته با يكى دوتاى آنها تغيير ذائقه بدهد ، حكيم كه قدرى عقب مانده بود فرياد كرد آقاى سرتيپ بى خود زحمت نكشيد ، من از آن چيده و خوردهام عنك است . اين صحبت تا چند روزى بين جوانها مطرح بود و بحكيم سادهء بيسواد ميخنديدند