خانم دائى محمد رضا خان زن جدى فهميدهاى بود ، با داشتن سه دختر بزرگ و دو پسر كوچكتر و كارهاى خانگى ، يكى دو سال بود مشغول درس خواندن شده و در اين تاريخ قرآن را بهتر از خان دائى ميخواند . بسعى اين خانم بود كه غلامرضا خان در درس ترقى كرده ، بالاخره عمامه بسر گذاشت و براى تكميل تحصيلات بعتبات رفته ، در آغاز مشروطه بتهران مراجعت كرد . اين همان شيخ غلامرضا خان پدر آقاى دكتر نامدار است .
شيخ غلامرضا خان مردى فاضل و فقيه و اصولى و در آن واحد اديب و شاعر و نويسنده و بذلهگو و از آن اشخاص بود كه اگر كفاف ميداشت ، در بند زيادى نبود و به همين جهت از حيث ماده هميشه عقب بود . يكچند در وزارت فرهنگ و در اين اواخر در وزارت دادگسترى مشغول كار شد ولى طبع شاعرانهء او با كار ادارى وفق نميداد و اكثر وقت خود را صرف نوشتن مقالات ميكرد ، كتاب رمانى باسم معبر نوشته كه اخلاق جوانهاى زمانه را بسيار خوب تشريح كرده است . در پنج شش سال آخر عمر مشغول تمام كردن مثنوى در اخلاق بود و مهماننوازى و بىتكلفى او ضرب المثل و عقيده او در زندگى مفهوم اين شعر بود :
تا توانى سعى كن در كار آش * كاسه گر چينى نباشد گو مباش « 1 »
بالجمله ، از اشخاصى بود كه اگر امر دائر بنشستن و انس و صحبت با رفقا يا دوندگى و نشستن در پيش اطاقى وزراء و تحصيل جاه و مال بود هميشه شق اول را ترجيح ميداد .
در اواخر سال 1320 شمسى در شصت و چندسالگى بدرود زندگى گفت .
من ميخواهم در اينجا بآقاى سرهنگ دكتر مهدى نامدار پسر برومندش يادآورى كنم كه حق فرزندى را اداء كرده ، نوشتجات آن مرحوم را منتشر نمايد .
يكى ديگر از تفريحات ما در اين گردش ، تماشاى قالىبافى زن آخوند بود كه به عادت دهاتى عراق قالىدار كشيده بود . طرز بافت قالى و گره زدن پشم به نخهاى دولاى تار و انداختن ريسمان نخى ميان دو تار و شانه زدن سرتاسر رگ بافته شده و چيدن سرپشمهاى آن را من در اين سن تماشا كرده و از طرز بافت قالى اجمالا آگاه شدم .
گاهى با رفقاى مكتبخانه و يكى دو تا از بچهنوكرها بطور اجماع بباغ ميرفتيم بچهنوكرها و يكى دو نفر از آقازادهها مانند آقا غلامحسين و مصطفى قليخان دنبال درآوردن بچهگنجشك از لانهها ميرفتند كه براى خود گنجشك آموخته تربيت كنند ولى من از اين كار خوشم نمىآمد .
حمام آب يخ
يكروز جمعهء زمستان ، تمام بچههاى خانواده به جهت گرفتن هفتگى پشت اطاق پدرم جمع شده بوديم . پدرم به من و برادرم هريك هفتهاى يك ده شاهى سفيد و به پسربچههاى ديگر از نوه و نبيرهها هريك يك پنجشاهى هفتگى ميداد . بعد از گرفتن هفتگى ميل كرديم بباغ برويم ، همگى راه افتاديم يكى دو نفر از بچهنوكرها برحسب عادت همراه بودند و يكى از آنها نميدانم يك فلك با
هامش
( 1 ) - من اين شعر را جز از مرحوم ميرزا رضاى كلهر نه از كسى شنيده و نه در جائى خواندهام كه گويندهء آن را بشناسم .