تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
بند قرص محكم از كجا گير آورده و فلك را تفنگ‌وار بدوش گذاشته همراه بود . كوچه‌ها و سمت نسار خيابان چراغ برق يخ زده ولى سمت آفتابروى آن گل و در باغ هم داخل كردها و كنارهء خيابانها را برفى كه تازگى آمده بود پوشانده بود . عبور از وسط خيابان باغ كه تابش آفتاب نزديك ظهر يخ شبانهء آن را آب كرده بود ، تخت كفشها را از بار گل سنگين كرد . بكنار حوض رسيديم ، يكى از بچه‌ها روى يك پا ايستاده و پاى ديگر را به قوت به سمت حوض حركت داده گل از كفش جدا شده روى يخ حوض لغزيد و مقدارى تا وسط حوض جلو رفت . دومى و سومى هم باينكار مشغول شدند ، باقى هم تأسى كردند ، جلو رفتن گل كفش در روى يخ موضوع مسابقه شده هريك سعى ميكرد گل كفش خود را دور تر بلغزاند . در ضمن اين مسابقه كفش ميرزا زين العابدين خان كه ما در اينوقت به او آقا عابدين ميگفتيم ، از پايش بيرون آمده « 1 » روى يخ لغزيد و همين كه بمركز حوض رسيد ، چون يخ وسط حوض طبعا نازكتر و بر اثر تابش آفتاب سست‌تر شده بود در مقابل وزن كفش و گل آن دوام نياورده و شكست و كفش كه از بار گل سنگين بود بقعر حوض فرورفت . اين اتفاق فوق‌العاده ، همگى را از عمل بازداشت . در عالم رفاقت بچگانه كه خيلى علاقه به يكديگر دارند ، همگى بفكر فرورفتند كه آقا عابدين با پاى بىكفش و زمين گل باغ و خيابان برق چگونه به خانه برخواهد گشت . آقا غلامحسين داوطلب شد كه لخت شده و زير آبى از يك گوشهء حوض فرورفته و بطور تخطف ، كفش را از قعر مركز حوض ربوده از آن طرف بيرون آورد و فورا شروع به بيرون آوردن رختهاى خود كرد . مصطفى قليخان هم تأسى كرده او هم مشغول لخت‌شدن گرديد . بچه‌نوكر حامل فلك ، فلك را بدست آقا عابدين داد كه موقتا پا را در بند آن گذاشته و مجبور نباشد روى يك پا بايستد . آقايان مركز حوض را قراول رفته و هريك دو بار زيرآبى رفتند ولى نتوانستند كفش او را بدست آورند . سردى آب و هوا اجازه اقامت بيشترى در آب را نميداد ، مأيوسانه رختها را روى بدن تر پوشيده در آفتاب خود را گرم كردند . نظرم نيست كه آقا عابدين همان فلك را بطور چوب پا به كار انداخته لىلىكنان
هامش
( 1 ) - كفشهاى اعيان‌زاده‌هاى شيك ، كفش دستك‌دار بود . كفش‌هائى كه روى پا و ساق را بپوشاند هنوز به تهران نيامده و اگر هم آمده بود ، عموميت نداشت و باصطلاح زمان بعضى جلف‌ها بودند كه از اين كفش‌هاى راحت‌پا و حافظ سرما ميپوشيدند . يك مرتبه در دوازده‌سالگى برحسب تصادف يكى از اين كفشها نصيبم شد كه هيچوقت جرئت نميكردم جلو بزرگترها آن كفش را پا كنم . مرحوم بصير الملك پدر جناب آقاى شيبانى ( محاسب الممالك ) نسبت بيكى از پسرهايش ميگفته است ، منصور كفش دارد كه خرگوش بدون آنكه گوشش را خم كند از زير پاشنهء آن ميتواند بگذرد در صورتى كه كفش اين منصور بيچاره كه گرفتار اين كنايهء اغراق‌آميز پدر شده بود ، جز كفش روبستهء عادى امروزه چيزى نبود و من اين جمله را در جوانى از مرحوم معدل الدوله پسر ديگر بصير الملك شنيده‌ام .