واقعا مقصود پدرم از ساختن اين خانه به اين تفصيل ، اين بوده است كه در آينده ما دو نفر در آن سكنى كنيم .
يكن از اطاقهاى بزرگتر ، ساختمان نجارخانه بود و من تا آنوقت هيچ كارابزار نجارى نديده بودم و از كارهائى كه با آنها انجام ميدهند خبرى نداشتم . هروقت سر اين بنائى ميرفتم ، يكساعتى در گوشهء اطاق نجارخانه مينشستم و طرز به كار رفتن هر كارابزاريرا تماشا ميكردم و گاهيكه بهمانداختن قطعات ساختهشدهء يك در دست استاد بود ، تا كارش تمام نميشد و نميفهميدم كه چطور از اين قطعات مختلف در تمام عيار ساخته مىشود ، از نجارخانه خارج نميشدم . البته ايستادن بالا سر بناها و تماشاى خشتكارى يا آجرچينى يا شمشهگيرى يا سفيدكارى و ساير عمليات ساختمانى هم توجه مرا جلب ميكرد ولى چون اين عمليات را در تعميراتيكه در خانه اتفاق ميافتاد ديده بودم ، خيلى در آنها ذينفع نبودم و ترجيح ميدادم كه در باغ گردش و درختهاى گوچه و زردآلو و آلوبالو و گيلاس و بادام و گلابى و و هلو و شليل و سيب و گلابى و انار را كه با همان كوچكى تكتك به بار هم نشسته بود ، تماشا كنم . در كردهاى اين باغ هم اقسام سبزى و گل ميكاشتند ، بطوريكه در هر فصل در اين باغچهء دو هزار ذرعى كه ما به آن باغ ميگفتيم ، همهچيز بود . ولى مشهدى ابن على نه چنان جذبهاى بخرج داده بود كه ما بتوانيم در باغچه خرابى كنيم فقط گردش ميكرديم .
وقتى به اين باغ ميرفتيم ، گذشته از رفقاى مكتبخانه يك رفيق ديگر هم ضميمهء ما ميشد و آن غلامرضا خان پسر محمد رضا خان تفنگدار ، دائى مادرم بود . اين محمد - رضا خان در ده بيست سال قبل از اين تاريخ در نزاع ملكى بين اهالى نايه و كندرود رئيس قوا بوده و در جنگى كه بين طرفين اتفاق افتاده و يكى از اهالى كندرود كشته شده چند ضرب چماقى هم دريافت كرده بود كه اثر آن را به پيشانى داشت . بعد از اين واقعه ديگر ميل نكرد در ده بماند ، آب و ملك خود را به برادرها واگذاشته خود و خانوادهاش بتهران آمد . پدرم بعضى كارهاى شخصى خود را به او رجوع مىكرد ، از جمله ادارهء بنائى و كار همين باغ بود .
محمد رضا خان خط و سواد فارسى كمى داشت ولى در عوض مردى بسيار جدى و كار بهمانداز و دقيق و باحوصله و در اينوقت داراى سه دختر و دو پسر بود . يكى غلامرضا خان كه شش هفت ماه از من كوچكتر و ديگرى غلامعليخان كه دو سالى از او كوچكتر بود .
عمارات ، هريك از كار درميآمد عاطل نميافتاد ، چنان كه دو اطاق حياط آشپزخانه را كه حوض و آبانبار و بالاخانه و همهچيز داشت ، محمد رضا خان اشغال كرده و اندرونها هم هريك تمام ميشد ، ميرزاهاى پدرم و خانوادهء آنها در اطاقهاى آن مسكن ميكردند . از جمله ملا عبد اللطيف هم كه خانوادهاش را از انجدان بتهران آورده بود در يك اطاق منزل داشت .
همچنين ميرزا زمان پسر عمو كه او هم در قسمتى از اين عمارات مسكن گرفته بود . بعد از يكسالى كه من بمكتب رفتم غلامرضا خان هم بمكتبخانهء ما آمد ، محمد رضا خان دو تا اسب و نوكرى اصفهانى موسوم به على داشت كه لهجهء اصفهانى را تودماغى حرف ميزد و يكى از شاهكارهاى خلقت خدا در كمادراكى بود .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٢٥٩