تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
خبرى نيست زيرا در اولين فرصت كه ازدحام بازار فاصله‌اى بين او و محرر ايجاد كرده بچاك « 1 » زده و بدكان خود رفته مشغول كسبش شده بود . در اين اوقات همه‌جور مردم بمحضر مجتهدين ميرفتند حتى مجتهدين ، اعيان شهر را هم كه فقط براى ديدار آقا آمده بودند ، در همان اطاق كار ، پذيرائى ميكردند و محررين نشسته مشغول گذراندن كارهاى مردم بودند . اگر كسى كارى داشت بدون هيچ حاجب و مانعى خدمت آقا ميرسيد ، مطلب خود را عرض ميكرد ، آقا بيكى از محررين دستور نوشتن ورقه يا رسيدگى يا احضار طرف را ميداد ، هر كارى كه ختم ميشد بوسيلهء محرر عامل آن كار به مهر آقا رسيده ، فى المجلس تسليم صاحبكار ميگرديد . بنابراين از گداى زكوةخور تا اعيان درجهء اول هميشه از همه طبقه‌اى در مجلس اين قبيل مجتهدين يافت ميشدند . بعد از ورود ميرزا ، يكى از اعيان كه ميرزا را ميشناخت براى ديدار نزد حاجى ملا ميرزا محمد آمد . همين كه نشست متوجه شد كه ميرزا عبد الجواد هم در حاشيهء محضر نشسته است چون از اخلاق و رويهء او باخبر بود ، خيلى تعجب كرد كه چه شده كه ميرزا حاجت به آمدن محضر پيدا كرده است ؟ البته در ضمن برسم معمول كه هر واردى بعد از جلوس سرى دوره چرخانده تعارف عمومى با جلسا ميكرد ، با ميرزا هم تعارفى كرده ولى جواب حسابى از طرف ميرزا كه غرق در افكار خود بود دريافت نكرده بود و چون فاصله زياد بود بفكر افتاد كه شايد اشتباه كرده باشد . بنابراين از حاجى ملا ميرزا محمد محرمانه از هويت اين شخص تحقيق نمود و حاجى موضوع را براى او بيان كرد . با دقت بيشترى در سيماى ميرزا يقين كرد اين ديوانه كه بايد باصفهان برود ميرزا عبد الجواد است . براى امتحان درجهء ديوانگى ميرزا ، با خطاب « جناب ميرزا حال شما چطور است ؟ چه شده است كه اينجا تشريف آورده‌ايد ؟ اگر خدمتى باشد بفرمائيد انجام شود » مكالمه را شروع كرد . ميرزا گفت « من كارى با محضر ندارم پدرسوختگى ميرزا على صحاف مرا اينجا آورده است » مطلب تا آخرش معلوم شد . اخلاق عصبانى ميرزا و شوخيهاى او با ميرزا على صحاف بوسيلهء اين شخص محترم بعرض آقا رسيد . آقا خيلى از ميرزا عذرخواهى كرد و خزانهء او را دست نخورده بوسيلهء همان فراش همراه ميرزا كرده در حدود يكساعت بعد از ظهر ميرزا گرسنه و تشنه و خسته به منزل برگشت . بلى ! عبث نبود كه ميرزا ميگفت اگر ميرزا على صحاف در مشرق عالم باشد و مرا در مغرب عالم كسى آزار كند ، من دست اين پدرسوخته را در اين آزار دخيل ميدايم . بقدرى در اين عقيده ثابت بود كه يكروز زير درختى مشق ميكرد ، دائرهء خوبى نوشته و گرم تماشا و كيف كردن از خط خود بود ، گنجشكى از بالاى درخت شاهكار ميرزا را ملوث كرد ، ميرزا سر بلند كرده گفت « او پدسّوخته ميرزا على ! تو را هم چلقوزوند ؟ . . » صاحبان صنايع ظريفه باسباب كاريكه با سليقهء آنها جور بيايد خيلى علاقه دارند و
هامش
( 1 ) - « درز » و « دقز » و « شكاف » را چاك هم ميگويند . بچاك‌زدن در اصطلاح عاميانه كه تازگى وارد نوشتن هم شده است ، عبارت از آنست كه بىسروصدا خود را از جائى بيرون بيندازند به نحوى كه كسى متوجه اين رفتن نشود .